#قفل_پارت_232
- یادم رفت بگم! خسرو گفت از طرفش ازت معذرت بخوام.
- بهش بگو بخشیدمش.
لبخند زد و از خونه بیرون رفت.
- به سلامت!
به در تکیه دادم و به زمین خیره شدم.
- رفت؟
سرم رو بالا آوردم و به طاها نگاه کردم.
به طرفم اومد و دست راستم رو توی دستهای گرمش گرفت.
- چرا اینقدر سردی؟
با نگرانی توی چشمهام نگاه کرد و گفت:
- خوبی؟
من رو به سمت مبل کشوند و کنارم نشست. دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت:
- طراوت؛ چی بهت گفت؟
به چشمهای نگرانش نگاه کردم، چقدر خوبه که کسی نگران آدم باشه.
- می خواد از احتشام جدا بشه.
- خب؟
به طرح فرش زیر پامون نگاه کردم، به مخلوطی از رنگهای کرم و شکلاتی؛ جالب بود.
- نمیخوام بهخاطر من زندگی کسی خراب بشه.
چونهام رو توی دستش گرفت و سرم رو بالا کشید.
- داره بهخاطر تو طلاق میگیره؟
romangram.com | @romangram_com