#قفل_پارت_231

- بپرس.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- مهم نیست.

باز لبخند زد؛ پر از حرف‌های نشنیده.

- ما فقط کنار هم زندگی کردیم؛ چطور بگم!

از سوء تفاهمی که پیش اومده بود گر گرفتم، شیرین چه برداشتی کرده بود؟

تند گفتم:

- نه، نه! اشتباه می‌کنی.

به در تکیه داد و گفت:

- پس حرفت رو کامل بگو تا اشتباه برداشت نکنم.

کمی این پا و اون پا کردم و در نهایت گفتم:

- یعنی واقعا هیچ احساسی به احتشام نداری؟

با چشم‌های عسلیش صورتم رو از نظر گذروند و گفت:

- البته که دارم! مگه می‌تونم به آدمی که برام یه فرشته‌ی نجات بوده احساسی نداشته باشم؟ من دوستش دارم؛ خیلی! اما جنس این دوست داشتن با عشق خیلی متفاوته، متوجه‌ی منظورم میشی؟

سرم رو پایین انداختم، نباید این سوال رو می‌پرسیدم. اصلا چرا پرسیدم؟

دست‌هام رو توی دستش گرفت و بهم نزدیک شد.

- خودت و احتشام رو به اون چیزی که لایقش هستید برسون. اون بی‌گناهه؛ مطمئنم خیلی زود آزاد میشه. منتظرش باش!

فشار خفیفی به دست‌هام داد و ازم دور شد. قبل از این که من واژه‌ها رو پیدا کنم تا حرفی بزنم گفت:

- مراقب خودت باش، خداحافظ.

در رو باز کرد، خواست بیرون بره که دوباره برگشت و گفت:


romangram.com | @romangram_com