#قفل_پارت_225

ماگ نسکافه‌ی نیمه‌ خورده‌ش روی عسلی کنار پنجره گذاشت و به سمتم اومد، بازوهام رو توی دستش گرفت و مستقیم نگاهم کرد. توی چشم‌هاش آرامش موج می‌زد، اون این‌طوری آروم بود؟

- تو این مدت فهمیدم به جز پزشکی راه‌های دیگه‌ای هم برای خدمت به مردم هست؛ من نمی‌تونم بشینم و ببینم که دارن ممکتم رو، مردم کشورم رو به تباهی می‌کشونن.

توی چشم‌هام اشک جمع شد، طاهای من بزرگ شده بود. اون‌قدر که می‌خواست هر چند کوچک و ناچیز اما کمکی برای این شهر و کشور باشه، من می‌تونستم مانعش بشم؟

- بهت افتخار می‌کنم.

لبخند زد، با اشک. لبخند زدم با اشک. پلک زدم و اشک رو از چشم‌هام پایین ریختم، چونه‌ام رو روی شونه‌اش گذاشتم و زیر گوشش گفتم:

- مراقب خودت باش.

تپش آروم قلبش، درد رو از قلبم فراری داد.

- نظرت چیه شام رو بریم بیرون؟

به چشم‌های خوشرنگش نگاه کردم و پلک زدم.

خیلی زود هر دو آماده شدیم و بیرون رفتم. برف حسابی باریده بود و سرما تا مغز استخون آدم نفوذ می‌کرد؛ اما احساس گرما می‌کردم؛ یه گرمای عجیب و دلچسب.

تو یه رستوران با فضای دلپذیر شام خوردیم و حرف زدیم.

طاها دستمال رو روی میز گذاشت و گفت:

- دسر چی سفارش بدیم؟

به صندلی تکیه دادم و گفتم:

- ژله‌ی آلبالو

- خوبه!

گارسون رو صدا زد و دسر رو سفارش داد.

- طراوت؟

نگاهم رو از پنجره و هوای مه آلود بیرون گرفتم و به طاها دوختم.

- جان؟


romangram.com | @romangram_com