#قفل_پارت_224
ماگ بزرگ نسکافه رو به دستم داد، پیشونیم رو به شیشهی سرد پنجره تکیه دادم. نگاهم رو از روشناییهای شهر گرفتم و به صورت آروم طاها دوختم.
به چشمهام لبخند مهربونی زد و گفت:
- بهتری؟
نفس پر صدایی کشیدم و عطر نسکافه رو به ریههام راه دادم.
- خوبم!
توی قلبم احساس درد میکردم. درد جسمی نبود؛ درد روحی بود. از این که تو این دنیا هیچ کی صادق نیست، چرا آدمها اینقدر پلید شده بودن؟
کمی از نسکافهام رو مزه مزه کردم و دوباره نگاهم رو به شهر دوختم.
- برنامهات چیه؟
بخار خوش بوی نسکافه رو نفس کشیدم و گفتم:
- نمیدونم.
کمی از نسکافهاش رو نوشید، شونهی راستش رو به پنجره تکیه داد و در حالی که نگاهش مستقیم به من بود گفت:
- یه پیشنهاد کاری دارم.
ماگ نسکافه رو به لبهام نزدیک کردم و کمی نوشیدم.
- چه کاری؟
- از طرف پلیس...
اونقدر سریع گردنم رو چرخوندم که درد گرفت. دست چپم رو پشت گردنم گذاشتم و کمی ماساژ دادم.
- البته باید در کنارش ادامهی تحصیل هم بدم.
انگار که صاعقه به قلبم زده باشن، من دیگه نمیخواستم طاها توی خطر باشه. قلب ضعیفم تحملش رو نداشت، چطور باید هر روز رو با ترس زندگی میکردم؟
- طاها...
فقط همین یه کلمه کوتاه و ضعیف از دهنم خارج شد. چی باید بهش میگفتم؟ مطمئنم اون بهتر از هر کسی صلاح خودش رو میدونست؛ اما پس من چی؟
romangram.com | @romangram_com