#قفل_پارت_221

زیر لب خدا رو شکر کردم. از وقتی همه چیز رو به خودش سپرده بودم حس ابری سبک‌بال رو داشتم. چقدر این احساس رو دوست داشتم، این امنیت و گرما رو با هیچ چیز عوض نمی‌کردم.

پشت در آپارتمان نقلی طاها ایستادم و قبل از این که در رو با کلید باز کنم، زنگ زدم.

برام جالب بود بدونم که کی اومده. در رو باز کردم و داخل رفتم.

از راهروی باریک با کاغذ دیواری نقره‌ای و گل‌های ریز قرمزش گذشتم تا به‌ هال مستطیلی شکل رسیدم.

- سلام.

طاها هم مثل شاهرخ ایستاد. نگاهم رو به صورت گرفته و تا حدودی ناراحت شاهرخ دادم و گفتم:

- سلام.

لبخند نیم بند کلافه‌ای زد و گفت:

- خوبی طراوت؟

به مبل اشاره کردم و گفتم:

- خوبم ممنون. از این طرف‌ها؟

روی مبل کنار طاها نشستم، شاهرخ هم روی مبل روبه‌رومون نشست و گفت:

- یه امانتی پیشم بود که باید بهتون می‌دادم.

دکمه‌های پالتوم رو باز کردم و کیفم رو روی عسلی کنار مبل گذاشتم. طاها نیم نگاهی به من و بعد به شاهرخ کرد.

- امانتی؟

با دست به پاکتی که روی میز بود اشاره کرد و گفت:

- باید زودتر از این‌ها می‌دادم.

طاها همون‌طور که به مبل تکیه داده بود تکون نخورد. خم شدم و پاکت رو از روی مبل برداشتم.

درش باز بود، انگار یکی قبلا بازش کرده بود. به طاها که خونسرد نگاهم می‌کرد نگاه کردم و بعد محتویات پاکت رو خالی کردم.

- این چیه؟


romangram.com | @romangram_com