#قفل_پارت_220

صدای ملودی آروم موبایلم باعث شد که بایستم. از توی کیف مشکی رنگم بیرون کشیدمش و به عکس طاها خیره شدم، لبخند عمیقی روی لبم نقش بست.

- جانم طاها؟

- سلام.

قدم‌هام رو آهسته برداشتم و به برف که هم‌چنان می‌بارید نگاه کردم.

- سلام عزیزم.

- کجایی؟

به پیرمردی که عصازنان داشت از خیابون یخ بسته رد می‌شد نگاه کردم و گفتم:

- تو خیابونم.

- میای خونه؟

پیرمرد با شونه‌های خمیده از خیابون رد شد و رفت.

- آره

- پس زودتر بیا؛ مهمون داریم.

- مهمون؟

کنار خیابون منتظر تاکسی ایستادم و به پل عابر پیاده‌ی کمی پایین‌تر نگاه کردم.

- بیا، خودت می‌فهمی.

- باشه.

- خداحافظ.

زیر لب جواب خداحافظیش رو دادم و تماس رو قطع کردم. در حالی که موبایل هنوز توی دستم بود برای اولین تاکسی زرد رنگ دست بلند کردم.

سوار تاکسی گرم شدم و آدرس رو به راننده‌ی میانسال دادم.

به ابرهای خاکستری و تیره‌ی آسمون نگاه کردم، هوا سرد بود؛ اما قلب من گرم بود. می‌تونستم ساعت‌ها توی برف راه برم بدون این‌که سرما رو حس کنم؛ قلبم می‌تپید برای عزیزانی که هنوز داشتم و در کنارم بودن.


romangram.com | @romangram_com