#قفل_پارت_218

- نتونستم آدم بده باشم. نخواستم بیشتر از این ازم ناامید بشی.

صدای گرفته‌اش نشونه‌ی چی بود؟ رنجی که می‌برد؟

اشک روی مژه‌هام خشک شده بود، خشکی مژه‌هام اعصاب خرد کن بود، دستم رو به چشمم کشیدم تا از این حالت کمی بیرون بیاد.

نگاهش به پشت دستم و کبودی آنژیوکت افتاد.

- این که بخوام فراموش کنی یا ببخشی خیلی پررویی...

- نیست!

دوباره به چشم‌هام نگاه کرد، لب‌هاش رو به هم فشار داد و گفت:

- پس ببخش و فراموش کن.

- نمی‌تونم.

نگاهش ناامید شد، گفته بود "پروویی"؛ اما امیدوار بود؟

- قبل از دیدنت هر چیزی که در مورد پدرم و باندش می‌دونستم نوشتم و به بازپرس دادم، وقتشه که تقاص پس بده.

داشت حرف رو عوض می‌کرد؟ می‌خواست ذهنم رو منحرف کنه؟ من می‌فهمیدم!

- چرا شیرین سام رو زده بود؟

من بهتر بلد بودم بحث رو عوض کنم یا اون؟ سوالی که از همون شب اول توی ذهنم نقش بسته بود رو پرسیدم. چطور شیرین با اون همه خوبی می‌تونست دست روی پسر دردونه‌اش بلند کنه؟ مخصوصا که حالا فهمیده بودم اون ثمره‌ی عشقش هم هست.

- چون فهمیده بود که پدرش باعث مرگ شوهرش شده.

باید شوکه می‌شدم؟ پلک راستم پرید و نبض شقیقه‌ام ثابت موند.

- سه سال پیش پدر و مادر شیرین هر دو تو یه تصادف مردن، بعدا از طریق خسرو فهمیدم که برادرِ شوهرِ مرحومِ شیرین فهمیده بوده که کی باعث مرگش برادرش شده و اون هم به روش خودش انتقام گرفته.

این یکی شوکه کننده‌تر بود؟ بود؟ نه، دیگه هیچی شوکه کننده نبود. آب دیده شده بودم انگار!

- از این که اومدی ممنونم. فکر می‌کردم دیگه هیچ وقت دلت نخواد من رو ببینی.

- می خواستم آخرین تصویری که ازت توی ذهنم بود رو بشکنم. نمی‌دونم خواب بود یا خیال، یا چیز دیگه... نمی‌دونم! اما دیدم و حس کردم چیزی رو که خیلی وحشتناک بود. نمی‌خواستم اون آخرین تصویر ازت باشه.


romangram.com | @romangram_com