#قفل_پارت_217
ته نگاهش رو نمیخوندم، نمیدونستم ته ماجرایی که داره میگه به کجا میرسه؛ اما میتونستم حقیقت رو از تک تک کلماتش حس کنم.
- شاید اگه نمیخواستم تو همه چیز رو بدونی، هیچ وقت این چیزها رو نمیگفتم.
سرش رو پایین انداخت و دوباره به دستهاش نگاه کرد، شاید میخواست من چیزهایی رو که شنیدم رو هضم کنم! شاید هم میخواست من حدس بزنم بقیهی ماجرا چی شده؛ اما نه، با این همه اتفاق و حرف، حس میکردم اون چیزی که تو ذهنم میگذره شاید بقیهی ماجرا نباشه.
- با شیرین ازدواج کردم، اون هنوز هم عاشق شوهرش بود و من هم...
همون اول ازدواج مدتی رو تو شهرستان بدون نام ونشون زندگی کردیم تا سام دنیا بیاد، باز هم پدر شیرین به همه گفت که ما رفتیم خارج از کشور! وقتی سام دنیا اومد من براش به اسم خودم شناسنامه گرفتم و خواستیم برگردیم؛ اما پدر شیرین نذاشت و گفت یه مدت دیگه همون جا بمونید. بعد از زایمان شیرین افسردگی گرفته بود، روز به روز حالش بدتر میشد و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. بالاخره پدر شیرین به دیدنمون اومد با یه شناسنامه جدید برای سام که اون رو چند ماه کوچکتر نشون میداد. اینطوری دیگه کسی نمیفهمید که سام پسر من نیست. اون اوایل که شیرین برگشته بود پدرش ازش خواسته بوده که بچهاش رو سقط کنه؛ اما شیرین بهش گفته بود اگه بچهاش رو ازش بگیرن اون هم خودش رو میکشه...
لبهای خشکش رو با زبون تر کرد و ادامه داد:
- وقتی شیرین شناسنامه جدید رو دید حالش بدتر شد، من تو چشمهاش دیدم؛ اما پدرش ندید. برگشتیم و شیرین رو تحت نظر یه روان پزشک قرار دادیم تا بهتر بشه، کم کم کارش داشت به تیمارستان میکشید که با کمک اون دکتر بالاخره بهتر شد.
کنار هم زندگی کردیم، اون با سام زندگی تازه برای خودش ساخت و من هم در کنارشون بودم.
چشمهای روشن سام توی نظرم شکل گرفت، حالا میفهمم که چرا اصلا به احتشام شباهت نداره! باید به احتشام که برای یه بچه، پدری کرده افتخار کنم؟ میدونستم که واقعا سام رو دوست داره، دوست داشتن چیزیه که نمیشه پنهانش کرد.
- روزها گذشت تا این که یه روز رفتم خونهمون دیدن مادرم، با پدرم دعواش شده بود. میگفت چندین شبه خواب المیرا رو میبینه که میگه که باید تو رو ببخشن، پدرم راضی نبود؛ اما بالاخره راضیش کرد. تو داشتی آزاد میشدی، داشتی برمیگشتی... من اما حس میکردم هر روز بیشتر از دیروز دارم خفه میشم. ندیدنت در توانم نبود، من برای آزادیت کاری نکرده بودم؛ اما نمیتونستم هم ازت دست بکشم.
نگاه مرطوبش به چشمهای خیسم افتاد، کی پلکهام خیس شد؟ قلبم آروم بود؟ بود. حالا دیگه مطمئن بودم که احتشام هم روزهای سختی رو گذرونده؛ اما من قطعا از روزهای سخت احتشام خوشحال نبودم.
- کاش یه نخ سیگار بهم میدادن!
کلافه بود، حس میکردم. پریشون بودم، قطعا حس میکرد.
کف پاهاش رو روی زمین کشید و به صندلی تکیه داد، سرش رو پایین انداخت.
- اتفاقات این مدت اختیاری نبود، اصلا نمیدونم چرا من که این همه برای برگشتنت لحظه شماری میکردم اینطور رفتار کردم! هیچ توضیحی... هیچ دفاعی ندارم. هیچ!
من هم نمیخواستم توضیح بده، نمیخواستم حرف بزنه. اون قدر ذهنم درگیر اتفاقات بزرگتر بود که برام رفتار احتشام در درجهی دوم قرار میگرفت.
- پدرم اومد دیدنم، گفت طاها فرمول جدیدی که کشف کردن رو برداشت و رفته. گفت اگر پیداش نکنم و نیارمش، اگه خودش پیداتون کنه معلوم نیست چه بلایی سرتون بیاره. من نمیخواستم آسیب بیشتری ببینید... اشتباه کردم!
" اشتباه کردم " چقدر تلخ! طعم تلخ این اعتراف توی وجودم پیچید. من هم بارها پیش خودم اعتراف کرده بودم که " اشتباه کردم "، انگار زندگی ما فقط حول اشتباهاتمون میچرخید! اشتباه پشت اشتباه...
- چی شد که به پلیس زنگ زدی؟
سرش رو بالا آورد و به چشمهای بینورم نگاه کرد. اولین بار که این طور عمیق نگاهم کرد کِی بود؟ میشد رنج رو از چشمهاش دست چین کرد؟
romangram.com | @romangram_com