#قفل_پارت_207

پیشنهاد داد که نفوذ کنم توی باندشون و بهشون اطلاعات بدم، گفت مدت‌هاست داره روی این پرونده کار می‌کنه؛ ولی هنوز به چیزی که می‌خواسته نرسیده. به من اعتماد کرد، من هم جواب اعتمادش رو دادم. دقیقا فرداش با همه‌ی مواد آزاد شدم و برگشتم.

با سوزشی که سر انگشتم حس کردم، سرم رو پایین گرفتم. تیغ شاخه‌ی گل توی انگشتم فرو رفته بود و قطره‌ی خون قرمز روی سر انگشتم ظاهر شد.

جلوی چشم‌هام احتشام رو با اون لباس سیاه دیدم که قلبش شکافته شده بود و خونش روی زمین جاری شد. چقدر اون لحظات عجیب و نزدیک بود، چطور اون اتفاقات نیفتاده بود؟

ته قلبم از خواب و خیال بودن این موضوع خوشحال بودم.

طاها انگشتم رو توی دست گرفت و گفت:

- چی شد؟

لبخندی به صورتش زدم و گفتم:

- چیزی نیست.

از جعبه‌ی دستمال کاغذی، دستمالی برداشت و به روی انگشتم گذاشت.

- چطور پلیس این قدر راحت بهت اعتماد کرد؟

نگاهش رو از دستم گرفت و گفت:

- زیاد هم راحت نبود. ما کلی حرف زدیم، من اطلاعات زیادی نداشتم؛ اما همون چیزهایی هم که می‌دونستم گفتم... پلیس می‌دونست اون همه موادی که همراه منه نمی‌تونه مال پسر۱۸- ۱۹ ساله‌ای مثل من باشه. با همون اطلاعات اندکی که داشتم، فهمیدن که من دارم حقیقت رو میگم و دارم اطلاعات همون باندی رو میدم که اون‌ها به دنبالشون هستن. هم چنین اون‌ها با اعدام من چیزی نصیب‌شون نمی‌شد؛ چون من یه عضو کوچیک بودم. یه جورایی براشون تیری تو تاریکی بودم.

اعدام؟ اگه اون‌ها این پیشنهاد رو به طاها نداده بودن حالا...

قلبم لرزید و سر انگشت‌هام یخ کرد. حتی فکر کردن بهش هم عذاب‌آور بود.

دستمال رو به سر انگشتم کشیدم و گفتم:

- بعدش چی شد؟

خم شد و جای نزدیک چونه‌ام رو بوسید.

- برای امروز دیگه بسه؛ قربونت برم.

اخم کردم.

- چرا؟


romangram.com | @romangram_com