#قفل_پارت_206
- هر روز منتظر بودم که به دیدنم بیای؛ حق داشتی نیای... همهاش چهرهات رو توی ذهنم مجسم میکردم، خاطراتمون رو مرور میکردم که مبادا فراموشم بشن. خیلی دلتنگت بودم، حق داشتی که ازم متنفر بشی...
- طراوت؟
سرم رو بالا گرفتم و به چشمهاش نگاه کردم، حلقهی اشک توی چشمهام بالا و پایین میرفت. من همهی گـ ـناههام رو قبول داشتم، فقط ای کاش میتونستم راهی برای جبران پیدا کنم.
دستش رو به طرفم گرفت، دست راستم رو توی دستش گذاشتم و اولین قطرهی اشک رو ریختم. با دست چپش رد اشک رو پاک کرد و گفت:
- دیگه نمیخوام هیچوقت گریه کنی! از این بعد حق نداری بهخاطر گذشته خودت رو سرزنش کنی... همهی آدمها اشتباه میکنن، تو هم اشتباه کردی؛ اما تاوان اشتباهت رو هم دادی، دلیلی نداره بقیهی عمرت رو افسوس بخوری...
مکث کرد و نفسی گرفت، سکوت کردم و با جون دل به حرفهاش گوش دادم. من محتاج شنیدن صداش بودم، محتاج گوش کردن به حرفهاش.
- ...باید خیلی زودتر از اینها به دیدنت میاومدم؛ اما نشد! نه این که من نخوام! نه. نتونستم، یعنی شرایطش رو نداشتم. وقتی اون اتفاقها افتاد؛ ازت دلگیر بودم؛ اما وقتی مامان و بابا فوت شدن ازت متنفر شدم.
سرش رو بالا آورد و با چشمهای نمدارش بهم نگاه کرد. با انگشتهای کوتاهش پشت دستم روی کبودی انژیوکت رو لمس کرد.
- این تنفر فقط چند ماه طول کشید، کم کم آروم شدم و فهمیدم هیچ وقت نمیتونم از تو متنفر باشم؛ اما دیگه نمیتونستم به دیدنت بیام. همون روزهای اول، وقتی عصبانی و شاکی بودم با یه پسر آشنا شدم. بیپول بودم و دنبال کار... اون پسر بهم گفت یه کار برام سراغ داره، وقتی گفت چه کاریه قبول نکردم. خودم دنبال کار گشتم اما نبود؛ کی به یه پسر۱۵ سالهی بیتجربه کار میده؟ چندین بار پسره اومد دیدنم تا بالاخره راضی شدم. مقداری مواد بهم میداد من هم تو یکی از پارکها به مشتریهاش میفروختم.
دونههای درشت عرق روی پیشونیش نشسته بود، نگاهش به کبودی روی دستم بود؛ اما فکرش نمیدونم کجا سیر میکرد.
- یه مدت کوتاه که باهاش کار کردم، پشیمون شدم؛ شبها خواب نداشتم، عذاب وجدان بیخ گلوم رو گرفته بود، میخواستم کنار بکشم اما نذاشت. تهدیدم کرد و ترسوندم! من تنها بودم و بدون اعتماد به نفس... چند سالی ازم بزرگتر بود و هیکل قلدری داشت، ترس برم داشته بود که نکنه بیسر و صدا بلایی به سرم بیاره. با همهی ترسم یه روز مقابلش ایستادم و گفتم میخوام برم، نذاشت! چند تا آدمهاش من رو گرفتن، گفت میخواد چشمم رو در بیاره...
آروم جای زخمی که از بالای ابروش تا نزدیکی استخون بینیش به صورت مورب خورده بود رو لمس کرد. لبم رو از داخل گاز گرفتم و سکوت کردم، حالش رو نمیفهمیدم؛ اما میدونستم حال خودم از شنیدن این حرفها چقدر بده!
- چشمم رو در نیاورد اما حسابی من رو ترسوند! تا یه مدت نمیتونستم درست ببینم، کم کم ورم چشمم خوابید و دیدم واضح شد.
سرش رو بالا گرفت، ابروهاش به هم پیچیده بود و نشونههای درد رو میشد از چهرهاش تشخیص داد. چرا باید یه پسر ۲۳ ساله این همه درد رو تو زندگیش تحمل کنه؟ تو این سن و سال باید جوونی کنه و به فکر تحصیلش باشه، نه این که با آدمهای این چنینی دست و پنجه نرم کنه!
- می دونی طراوت؛ آدمها گاهی اون قدر اعتماد بهنفسشون پایین میاد که هیچ کاری نمیتونن بکنن. تو اون روزها حس میکردم باید برای زنده موندنم به هر چیزی چنگ بزنم و خودم رو حفظ کنم. بیاعتماد به نفسی باعث شده بود که بشم غلام حلقه به گوش و هر کاری ازم میخوان انجام بدم.
رگهای پشت دستش متورم شده بود و میتونستم بفهمم که چه عذابی داره از به یاد آوردن اون روزها میکشه. قلبم درد میکرد، نفسم درد میکرد، وجودم برای طاهای درد کشیدهام درد میکرد.
- عذاب وجدانم رو خفه کردم، شدم از سنگ تا زنده بمونم و زندگی کنم. دیدم و ندید گرفتم... شنیدم و نشنیده گرفتم. سه سال پیش اون آدمها من رو تغییر دادن، نه از درون بلکه از بیرون. دیپلمم رو که گرفتم دیگه نذاشتن درس بخونم، خودم هم دیگه تمایلی نداشتم. تا این که از خرده فروشی بیرون اومدم و شدم مواد جابهجا کن اون هم به مقدار زیاد! تیز بودم و کارم رو بلد شده بودم. بار پنجمی که داشتم مواد جابهجا میکردم، پلیس من رو گرفت. با اون همه موادی که داشتم حکمم حتما اعدام بود.
لبهام رو فشار دادم و با چشمهای گرد شده و ترسیده به طاها نگاه کردم، چشمهای تیلهایش رو به نگاه متعجب و ترسیده من دوخت. لبخند زد، بیهدف و بیروح! مطمئنم از نگاهم میتونست بفهمه چی توی ذهنم میگذره. پلیس طاها رو با مواد گرفته بود؟ خدای من!
نبضم رو لمس کرد و آروم گفت:
- حق داری تعجب کنی! وقتی گرفتنم داشتم از ترس سکته میکردم، میدونستم که کارم تمومه و هیچ راه برگشتی ندارم؛ اما همه چیز اون طوری که من فکر میکردم پیش نرفت، تو اولین بازپرسیم همه چیز رو گفتم! دلیلی نداشت انکار کنم و بیخودی دروغ بگم. اون سرگردی که ازم بازپرسی کرد، بهم گفت که حرفهام رو باور میکنه و اگه من باهاش همکاری کنم میتونه کمکم کنه. هیچ راه چارهای نداشتم؛ اما وقتی حرفهای سرگرد رو شنیدم، فهمیدم که اگر چارهای هم داشتم حاضر نبودم انجامش بدم.
romangram.com | @romangram_com