#قفل_پارت_193

پاش رو روی گلوی طاها فشار داد، طاها با هر دو دستش محکم مچ پای احتشام رو گرفت تا بیشتر بهش فشار نیاره.

گیج بودم، باید کاری می‌کردم، حس می‌کردم اگه به احتشام التماس کنم هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرم. از این آدم سنگ دل روبه‌روم که داشت برادر من رو خفه می‌کرد هیچ انتظاری نمی‌رفت.

تو یه لحظه نگاهم افتاد به اسلحه که نزدیکم روی زمین بود، بی‌فکر و بدون هیچ پیش زمینه‌ای به اسلحه چنگ زدم و توی دستم گرفتم. حتی بلد نبودم چطور توی دستم بگیرم، اصلا تا حالا یه اسلحه رو از نزدیک ندیده بودم! به تقلید از مدلی که احتشام توی دستش گرفته بود تو دست گرفتم و سر اسلحه رو به طرف احتشام نشونه گرفتم.

- ولش کن!

صدام ضعیف و پر از لرزش بود، احتشام نشنید. با صدای بلند‌تری از ته حنجره‌ام جیغ زدم:

- ولش کن.

سرش رو به سمتم گرفت و با دیدن اسلحه توی دستم ابروهاش رو با حالت مسخره‌ای بالا انداخت و گفت:

- اون خطرناکه عزیزم! بذارش کنار...

لایه‌ای از اشک روی مردمک چشمم، دیدم رو تار کرده بود؛ اما می‌تونستم ببینم که مرد روبه‌روم بی‌اندازه بی‌صفته!

- ولش کن.

به طاها اشاره کردم و توی چشم‌هاش زل زدم. آروم پاش رو از روی قفسه‌ی سینه‌ی طاها برداشت و گفت:

- خیلی خب...

قدمی به سمتم برداشت و گفت:

- اون اسلحه رو بده من، من که کاری به طاها ندارم، فقط می‌خواستم کمی ادب بشه.

- تو کی هستی که بخوای برادر من رو ادب کنی؟

پوزخند زد، آتیش گرفتم. نفرتم لحظه به لحظه بیشتر و از اون که آهسته به من نزدیک‌تر می‌شد می‌ترسیدم.

عقب رفتم و گفتم:

- جلو نیا!

نیم قدم دیگه جلو اومد، در حالی که سعی می‌کرد با نگاهش من رو هیپنوتیزم کنه. ایستادم و خیره نگاهش کردم، باید می‌فهمید که دیگه نگاهش روم تاثیری نداره! من تغییر کرده بودم نه تو این چند سال؛ بلکه تو همین یه نصف روز! احتشام باورهام رو له کرد و بهم فهموند آدم‌ها تا چه حد می‌تونن کثیف و غیر قابل تصور باشن.

اسلحه رو محکم‌تر گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com