#قفل_پارت_192

- به همین راحتی؟ که تو بعد بزنی هر دومون رو بکشی؟

از تصور حرفی که طاها زد یخ کردم، یعنی احتشام می‌تونست آدم بکشه؟ با پاهام روی زمین ضرب گرفتم؛ عصبی بودم. تحمل این شرایط برای من بیش از حد سخت بود.

با صدای برخورد چیزی با زمین، پریدم. احتشام اسلحه رو روی زمین پرت کرد و گفت:

- فرمول رو بده.

یعنی این‌قدر این فرمول براش مهم بود؟ عجب سوال احمقانه‌ای! معلومه که مهمه، اگه مهم نبود که این کار‌ها رو نمی‌کرد!

طاها مُصر و با لحن آرومی گفت:

- بذار طراوت بره بیرون.

احتشام اخم کرد و گفت:

- دیگه داری زیاد حرف می‌زنی!

دو قدم به سمت طاها برداشت که فرمول رو از دستش بقاپه؛ اما طاها دستش رو عقب کشید و قدمی هم عقب رفت.

دست چپم رو جلوی دهنم گذاشتم و در حالی که ذکر می‌گفتم خیره‌ی این موش و گربه بازی شده بودم.

طاها فندکی رو از جیبش بیرون آورد و خیلی سریع روشن کرد؛ اما قبل از این که کاری بکنه احتشام لگد محکمی به دستش زد که فندک چند متر دور‌تر و با صدا روی زمین افتاد.

معلوم بود لگد احتشام حسابی دست طاها رو درد آورده، چون اخم طاها توی هم رفت و خودش رو عقب‌تر کشید.

- با من بازی نکن! فکر کردی خیلی زرنگی؟

طاها کاغذ رو توی دستش مچاله کرد و گفت:

- تو چی فکر می‌کنی؟

احتشام دستی به دور دهنش کشید و مثل یه ببر زخمی به طاها حمله کرد، جیغ کشیدم و با ترس از جا پریدم.

اصلا نفهمیدم چی شد که شروع به زدن هم کردن، طاها کمتر می‌زد و بیشتر می‌خورد. احتشام با قدرت می‌زد و انگار عقده‌ی چندین و چند ساله‌اش رو داشت سر طاها خالی می‌کرد.

من هم اون وسط مثل مجسمه خشک شده بودم و به این صحنه‌ی دلخراش نگاه می‌کردم. احتشام بعد از مشت محکمی که به صورت طاها زد پرتش کرد روی زمین و به سمتش رفت. خون از سر و صورت طاها می‌ریخت، انگار یکی جگرم رو تکه تکه می‌کرد.

احتشام پای راستش رو روی گلوی طاها گذاشت و گفت: از بچه زرنگ‌ها خوشم میاد؛ ولی از کسایی که زیر رو می‌کشن متنفرم!


romangram.com | @romangram_com