#قفل_پارت_169
انگشتم رو روی زخم عمیق فشار دادم و با تحکم گفتم:
- لاله، برو یه چیز دیگه بیار.
سری تکون داد و رفت. دستمال گلدوزی شدهی یادگار مادرش رو آورده بود تا من زخم دستم رو باهاش ببندم؟ میدونستم که چقدر این دستمال براش عزیزه، طوری که تمام این سالها حتی یک بار هم از خودش جدا نکرده بود.
وارد هال شدم و روی مبل تک نفره خودم رو پرت کردم. لاله کنار پام با یه جعبه نشست و گفت:
- تو کابینتها پیداش کردم.
باز کرد و نگاهی به بتادین توش انداخت.
- تاریخ مصرفش گذشته!
به باند توی جعبه اشاره کردم و گفتم:
- مهم نیست، این رو برام ببند.
سری تکون داد و باند رو دور دستم بست.
- عفونت نکنه؟
- نمیدونم.
همون جا کنار پام روی زمین نشست. دستی به موهای مشکی و فردارش کشید و گفت:
- تو اینجا عذاب میکشی!
سرم رو به مبل تکیه دادم، نگاهم رو به لوستر دادم و گفتم:
- مجبورم.
- میتونیم از اینجا بریم.
پوزخندی زدم. ما کجا رو داشتیم که بریم؟
- کجا؟
- من خیلی فکر کردم، راستش دلم نمیخواد دیگه تهران بمونم. همین یه روزی که اومدم بیرون سیر شدم، احساس خفگی میکنم. مادر بزرگم یه خونه تو رشت داشت که رسیده به من، میخوام برم اونجا ببینم چی شده. میخوام بقیهی عمرم رو تو یه جای آروم و بیتنش بگذرونم. دیگه ظرفیت هیچ اتفاقی رو ندارم! تو هم بیا با هم میریم و یه زندگی جدید شروع میکنیم.
romangram.com | @romangram_com