#قفل_پارت_155

- من رو جزء بنده‌های خوبش حساب کردی یا خودت رو؟

چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- قطعا خودم رو!

و با صدای دلنشینی خندید، من هم خندیدم و به جلو چشم دوختم.

چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید:

- باورم نمیشه طراوت.

روی دستش که روی شونه‌ام بود زدم و گفتم: این سرما رو باورت نمیشه؟

به صورت یخ زده‌ام نگاه کرد و گفت:

- ببخشید، خیلی وقته این‌جایی؟

- نمی‌بخشم! دو ساعته تو این سرما یه لنگه پا وایسادم، شدم چوب خشک! باید خودم رو واسه یه سرماخوردگی اساسی اماده کنم!

خم شد و گونه‌ام رو بوسید.

- خودم کنیزیت رو می‌کنم!

با آرنجم آروم به پهلوش زدم و گفتم:

- لازم نکرده. زودتر راه بیا تا قندیل نبستیم.

"چشم" کشداری گفت و قدم‌هاش رو تند‌تر برداشت.

به خیابون سوت و کور نگاه کردم و با تاسف گفتم:

- فکر نکنم با این وضعیت حالا حالا تاکسی گیرمون بیاد.

لاله نگاهی به اطرافش کرد و گفت:

- چقدر همه چی عوض شده!

همون لحظه یه تاکسی رو دیدم که از دور داشت می‌اومد.


romangram.com | @romangram_com