#قفل_پارت_154
دسته گل زنبق رو تو دستهای سرما زدهام جابهجا کردم و با دست راستم دونههای ریز برف رو از روی شال بافت مشکی رنگم پایین ریختم. چند قدمی به جلو و عقب برداشتم و منتظر به در نگاه کردم.
چند دقیقهای گذشت که در بالاخره باز شد و دختر چادرپوشی بیرون اومد. چند لحظه ایستاد و به اطرافش نگاه کرد، نگاهش به من رسید و ثابت روم موند.
قطرههای داغ اشکم روی گونهی یخ زدهام جاری شد و پاهام من رو وادار به جلو رفتن کرد، اون هم آروم جلو اومد تا اینکه توی یه قدمی من ایستاد.
گوشههای چادرش رو رها کرد و خودش رو توی بغل من انداخت. من هم دسته گل رو رها کردم و دستهام رو محکم دور کمرش پیچیدم. صدای هق هق ریزش با صدای گریهی من فضای سرد بیرون زندان رو پر کرد. با سر انگشتهاش به شونهام چنگ زد و با سکسکه اسمم رو گفت:
- طرا...وت...
میون بغض و اشک، لبخندی روی لبهای لرزونم نشست و صدای ناآشنایی از گلوم بیرون اومد:
- جانم خواهری؟
نمیدونم چند دقیقه گذشت که بالاخره از هم جدا شدیم. صورت سبزهاش رو توی دستهای سردم گرفتم و تو چشمهای نمدارش نگاه کردم.
- خوبی؟
مژههای تابدار بلندش رو تکون داد و ذرههای ریز برف روی گونههاش ریخت.
- خوبم!
لبخند زدم. به معنای واقعی کلمه، لبخند زد.
دوباره همدیگه رو سفت بغل کردیم. چقدر دلم برای این آغوش خواهرانه تنگ شده بود! از هم جدا شدیم، خم شد چادرش رو از روی زمین برداشت و روی سرش انداخت، من هم دسته گل زنبق له شده زیر برف رو برداشتم و به دستش دادم.
- خوش اومدی.
گونهام رو بوسید و گفت: ممنون.
کیفش رو برداشتم و گفتم:
- خودش همه چیز رو جور کرد.
دستش رو روی شونهام انداخت و گفت:
- خدا هوای بندههای خوبش رو داره!
خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com