#قفل_پارت_152

به مبل کنارش تکیه داد و گفت: آره، تو بیشتر از همه ضربه دیدی. نه من و نه هیچ کس دیگه نمی‌تونه زخم‌های قلبت رو التیام ببخشه... شاید مقصر همه‌ی این درد‌ها من باشم، منی که نمی‌دونم چطور باید جبران کنم! اصلا راهی برای جبران باقی مونده؟

نگاهم رو ازش گرفتم و به صفحه‌ی خاموش تلوزیون نگاه دادم. زندگی من دقیقا شده مثل این صفحه، تاریک و خاموش!

- نمی‌خوام برام جبران کنی... چون نه میشه، نه می‌تونی. به زندگی خودت برس، نذار فکر کنم به‌خاطر من داری از خانواده‌ات دور میشی!

- زندگی؟ خانواده؟ زندگی من تویی! تویی که همه‌ی خانواده‌ی من بودی؛ اما من نتونستم حفظت کنم. من زندگیم رو از دست دادم، خانواده‌ام هم از دست رفت.

از این اعتراف صریحش جا خوردم، شاید هم شوک زده شدم! خودم رو روی مبل رها کردم و نگاهم رو به گلیم فرش زیتونی خرمایی دادم که با طرح‌های خاصی بافته شده. صدای نفس‌های عمیق احتشام رو شنیدم و نگاه خیره‌اش رو روی صورتم حس ‌کردم اما نتونستم عکس‌العملی نشون بدم.

سرفه‌ای کرد و گفت: بعد از اون شبی که من قولم رو زیر پا گذاشتم و تو رو مال خودم کردم، فهمیدم که فاتحه‌ی این رابطه خونده‌ست! تو ازم دور شدی، اون قدر زیاد که انگار هیچ وقت مال من نبودی. هر چی بهت نزدیک‌تر شدم تو دور و دور‌تر شدی، من راحت باختمت! اون هم به یه هــ ـوس! به یه اشتباه! به یه سوء تفاهم! حق داشتی، خودم رو مقصر می‌دونستم. دیدم که ناراضی هستی؛ اما ندید گرفتم. فکر می‌کردم این طوری برای همیشه مال من میشی اما اشتباه می‌کردم!

سکوت کرد، خاطرات برام زنده شد؛ هنوز هم می‌تونستم حس‌های بد اون زمان رو خوب به خاطر بیارم: ترس، اضطراب، نگرانی و... دقیقا وقتی که باید تمرکز می‌کردم و خودم رو برای کنکوری که براش جون کنده بودم آماده می‌کردم اون اتفاق افتاد. اسمش دقیقا "اتفاق" بود چون پیش‌بینی نشده بود، چون من آمادگیش رو نداشتم، چون مثل یه اتفاق یهویی بود. بدون مقدمه، بدون هیچ حس خوب...

- نمی‌خواستم این کار رو بکنم؛ اما ترسیدم... از این‌که از دستت بدم. شاهرخ سعی می‌کرد بهت نزدیک بشه، خودم شنیدم که پدرش ازش خواست بهت نزدیک بشه تا تو رو بهتر بشناسه، تا تو رو برای خواستگاری ازش آماده کنه... چند بار دیدم که با هم حرف می‌زدید، نمی‌دونم در مورد چی بود؛ اما هر بار که لبخند رو روی لب تو و برق رضایت رو تو چشم‌های شاهرخ دیدم آتیش گرفتم. تو نمی‌تونی بفهمی وقتی یه مرد غیرتی میشه، حسادت می‌کنه، احساس ترس و باخت می‌کنه تا چه حد می‌تونه غیر قابل کنترل بشه! من تو رو بی‌گـ ـناه سوزوندم فقط چون می‌خواستم کاری کنم که نتونی از من دور بشی که نتونی برای یکی دیگه باشی، من ترسیدم طراوت! خیلی!





جوشش اشک رو پشت پلکم حس کردم. اصلا باورم نمی‌شد که احتشام همچین فکر در موردم بکنه. واقعا چرا فکر کرده من بهش خــ ـیانـت می‌کنم؟ خــ ـیانـت؟ حتی اسمش هم بد و تلخه، آخه چرا؟ منی که باهاش صادق بودم، منی که به‌خاطرش به خانوده‌ام دروغ می‌گفتم. وای!

سرم رو بالا آوردم و به صورت درهم، ناراحت و کلافه‌اش نگاه کردم.

- اندازه‌ی اعتمادت به من همین قدر بود؟ من از نیت شاهرخ باخبر نبودم. دروغ چرا، می‌دونستم که آقای رجبی من رو برای پسرش در نظر گرفته؛ اما نمی‌دونستم در موردش با شاهرخ هم حرف زده.

با بغض ادامه دادم:

- تو اون روزها فقط و فقط تو توی ذهنم بودی. اون بهم چند تا کتاب برای کنکور داده بود تا بخونم. گاهی اوقات که هم‌دیگه رو می‌دیدیم اون در مورد کتاب‌ها می‌پرسید و ازم می‌خواست اگه مشکل یا سوالی داشتم بهش بگم، فقط همین! چی شد که فکر کردی ممکنه بهت خــ ـیانـت کنم؟ هوم؟ من قبل از آشنایی با تو می‌دونستم آقای رجبی چه فکری داره؛ چون چند بار غیر مستقیم اشاره کرده بود، مطمئن باش اگر منتظر شاهرخ بودم هیچ‌وقت ریسک با تو بودن رو نمی‌پذیرفتم!

نگاه ازم گرفت رو به سمت پنجره رفت و بازش کرد. هوای سرد به فضای گرم خونه هجوم آورد و لرز به تنم انداخت.

- من اشتباه کردم! تاوان اشتباهم رو پس دادم، تو ازم دور شدی. چیزی که ازش می‌ترسیدم سرم اومد! دو ماه بعد که اون اتفاق برای المیرا افتاد به مرز جنون رسیدم، اصلا نمی‌تونستم باور کنم که تو و المیرا دعوا کردید و تو اون رو کُشتی. تا وقتی که المیرا رو خاک کردیم هم هنوز باور نمی‌کردم، تو فرار نکردی و تو همون اولین ملاقاتت با پلیس همه چیز رو اعتراف کردی. واقعا چرا یه کم روی بی‌گناهیت پافشاری نکردی؟ چرا؟

چشم‌هام رو به هم فشار دادم و سعی کردم تمرکز کنم. با این‌که حرف زدن از گذشته مخصوصا اون روز‌های تلخ حالم رو بد می‌کرد ولی گفتم:

- حس قاتل بودن از همه چیز بدتر بود، تو که نه اومدی و نه دیدی؛ اما من تو اون وضعیت بد روحی نمی‌تونستم چیزی رو انکار کنم، مخصوصا که تمام بچه‌های کلاس علیه من شهادت دادن و گفتن که من المیرا رو هل دادم.

احتشام مشت آرومی با دست راستش به لبه‌ی پنجره زد و گفت: یعنی واقعا از بین اون همه آدم کسی ندید که المیرا پاش پیچ می‌خوره؟


romangram.com | @romangram_com