#قفل_پارت_151
- کدوم چند ماه؟ اونها تازه فهمیدن؛ یعنی پریسا فقط چند روزه که رفته دیدنشون و اون فیلم رو بهشون نشون داده... مادرم که حالش زیاد خوب نیست، وقتی فیلم رو دید یه سکتهی خفیف کرد، پدرم هم هنوز گیج و سردرگممه.
متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
- چند روز؟
سیگار رو روی میز خاموش کرد و چشمهاش رو بست، سرش رو به مبل تکیه داد و گفت:
- اون موقع که پدر و مادرم رضایت دادن هنوز چیزی از بیگناهی تو نمیدونستن! فقط چون مادرم مرتب خواب المیرا رو میدید و المیرا ظاهرا توی خواب از مادرم میخواسته تو رو ببخشن، پدرم رو راضی میکنه تا این کار رو انجام بدن.
انگشتهام رو به هم پیچیدم و سرم رو پایین انداختم. امروز چه فکرهای احمقانهای که به ذهنم خطور نکرده بود! واقعا از فکرهای که کردم خجالت میکشیدم!
- بعد از اون اتفاقی که برای المیرا میافته، پریسا بهخاطر خصوصت و تنفری که از تو داشته اون فیلم رو به کسی نشون نمیده، بعد هم برای ادامه تحصیل میره خارج از کشور، تا اینکه چند وقت اخیر برمیگرده و نمیدونم چی میشه که تصمیم میگیره بیاد و اون فیلم رو به خانوادهام نشون بده.
دوباره بغض به گلوم چنگ انداخت، اگه پریسا اون فیلم رو همون موقع نشون داده بود... وای که هیچ کدوم از این اتفاقات تلخ نمیافتاد!
چرا؟ من که هیچ وقت کاری با المیرا و پریسا نداشتم. آخه چرا باید اینقدر ازم متنفر باشه که این کار رو با زندگی من کنه؟
- میدونم چه حالی داری!
به احتشام که تو همون حالت خیره نگاهم میکرد، نگاه کردم.
واقعا میدونست من چه حالی دارم؟ فکر نکنم!
از روی مبل بلند شدم که گفت: طراوت؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
- نه، نه تو نه هیچ کس دیگه نمیتونه بفهمه من چی کشیدم!
می خواستم به سمت اتاق خواب برم که گفت: صبر کن.
بلند شد و به طرفم اومد. با چشمهای که اشک توش جمع شده بود نگاهش کردم.
- من هم کم عذاب نکشیدم.
- عذاب؟
سرم رو تکون دادم و گفتم: شاید تو هم عذاب کشیده باشی اما نه به اندازهی من!
romangram.com | @romangram_com