#قشاع_پارت_98

لبهامو روی هم گذاشتم و آروم گفتم:
-امیرعبـاس!
اشکام روی دستاش چکید،چشمامو باز کرد و نگام کرد و گفت:
امیرعباس-با گریه به بچه شیر نده دل پیچه می گیره! «نمی دونم چرا اونقدر دلم پر بود که اونطوری زدم زیر گریه!شاید بی اندازه دلم امیرحسین رو می خواست نه آ*غ*و*ش نامحرم امیرعباسُ که خودش از معذبی داره داغون میشه و ادعای بی خیالی می کنه...امیرعباس عاصی و شاکی گفت» وای هونیا وای هونیا پدر منو درآوردی چیه؟!
هم اتاقیم گفت:
هم اتاقی-مامان جان پسرم نازشو بکش،بعد زایمان بعضی از زن ها اینطوری میشن،الأن به مهر و محبتت نیاز داره...
امیرعباس کنار گوشم آروم گفت:
امیرعباس-بسته هونیا..دارم دیوونه میشم بسته..
لبهامو روی هم فشردم تا گریه هامو قطع کنم..چند ثانیه ای گذشت حس کردم باری روی شونه هامه..به طرف امیرعباس نگاه کردم داشت بهم نگاه می کرد..سرمو به زیر انداختم و گفتم:
-گفتی نگاه نمی کنی!
امیرعباس-نگفتم که به صورتتم نگاه نمی کنم..!!

romangram.com | @romangram_com