#قشاع_پارت_97
امیرعباس جدی تر گفت:
امیرعباس-هونیا بچه باید شیر بخوره،باید بهش شیر بدی..بایــد!
-شیر نمی دم!
امیرعباس-داری روی سگمو بالا می آری..
دو مر تبه لباسمو گرفت تا وادارم کنه به شیر دادن!زدمش و برعکس شکم خودم درد گرفت..دستمو به شکمم گرفتم و گفتم:
-نکن امیرعباس شکمم خیلی درد می کنه.. «دستش از پیرهنم جدا نشده بود،چشمای خشمگینشو از چشمام بر نمی داشت..یه آن حس کردم امیرحسامه که داره دکمه های پیرهنمو باز می کنه،مچ دستشو با دستای لرزونم گرفتم و چشمامو محکم بسته بودم..با صدای لرزون گفتم» امیرحسام نکن!
امیرعباس آروم کنار گوشم با لحنی که سعی می کرد اعتمادمو جلب کنه گفت:
امیرعباس-هونیا!..هونیا من امیرعباسم چشماتو باز کن..هونیا فقط می خوام به بچه شیر بدی.. «چشمامو باز کردم،کنارم نشسته بود..خیلی بهم نزدیک بود اونقدر که گرمای تنشو که ازش ساتع می شد رو حس می کردم،تو چشمام نگاه کرد و گفت» خواهش می کنم بهش شیر بده..هلاک شد..چرا اینقدر سنگ دلی هونیا؟!
نمی دونم تو نگاهش چی بود که نرمم کرد!از جام به سختی تکون خوردم..کمک کرد تا جا به جا بشم،بچه رو تو ب*غ*لم گذاشت و آروم گفتم:
-می ترسم،نگهش دار..خیلی کوچیکه..!
امیرعباس-باشه باشه نگه داشتم.. «دستاشو دور بازوهام انداخت و بچه رو تو ب*غ*لم نگه داشت و آروم گفت» به من تکیه بده به بخیه ات فشار نیاد..! «نگاهش کردم،معذب بودم..آروم گفت» هونیا!اشکال نداره تکیه بده نگاهت نمی کنم...
romangram.com | @romangram_com