#قشاع_پارت_92
امیرعباس دوباره شروع به کل کل با پرستار کرد چقد عصبی شده بود!سرم درد می کرد...عمو رسول و ملیح مامان با بدبختی آرومش کردن...
امیرعباس-عمو مهراد،حنانه خانم شما برید دیگه اون بچه تنهاست گ*ن*ا*ه داره!
مامان سرمو ب*و*سید و گفت:
مامان-صبح میام مامان،باشه؟
سری تکون دادم و بابا پیشونیمو ب*و*سید و گفت:
بابا مهراد-مبارکت باشه باباجان،ایشالله که قدمش خیر باشه براتون..
براتون؟!منظورش چرا جمعِ نفرِ؟!؟!امیرعباس و عرشیا داشتن با هم صحبت می کردن و عمو رسول و بابا هم دست دادند و عمو رسول گفت:
عمو رسول-نگران نباشید شما برید،تهِ تهش پروانه می مونه دیگه!
عرشیا-هونیا جان کاری نداری؟ «با سرم تکون دادم و دستم رو به معنی "خداحافظ" تکون دادم و عرشیا گفت» مامان بیا..عمو من ماشین رو برای امیرعباس می ذارم با شما میایم،سوئیچُ بدید من برم ماشینُ بیارم جلوی بیمارستان..
عمو رسول اینا هنوز نرفته بودند که یه آقائی اومد در زد و حین وارد شدن گفت:
-یا الله..برادر من بفرمائید بیرون..
romangram.com | @romangram_com