#قشاع_پارت_75

اومد جلو با حرص گفت:
امیرعباس-پس انگار اینو متوجه نشدی که آخر و عاقبتت چیه؟هان؟انگار اینو نفهمیدی که وقتی همه می ذارن میرن و منو اینجا تنها می ذارن با تو یعنی چی؟وقتی هر کی می خواد درموردت نظر بده به دهن من نگاه می کنه یعنی چی؟وقتی من دنبال همه ی کارات افتادم و هواتو دارم یعنی چی؟! «با تردید نگاش کردم و تأکیدی تر گفت» خودتو به اون راه نزن تو هم از همون شهری هستی که من هم هستم و خوب می دونیم که لباس سیاه برادر پوشیدن و دور بیوه ی جوون برادر گشتن یعنی چی؟
چونه ام لرزید و اشکم فرو ریخت و آروم گفتم:
-نه
امیرعباس-پس خوب گوشاتو وا کن که حرف بی ربط نزنی که منو آتیشی می کنی،چه بخوای چه نخوای چه بخوام چه نخوام بعد مرگ برادرم به من می رسی،همونطور که تمام دار و ندار برادرم به من می رسه،زن و بچه اش هم میراث منه ولو اینکه کوچکتر از زن برادرم باشم وقتی امیرحسام مرد،امیرحسین اومد جلو و حالا بعد امیرحسین من هستم..همونطور که زن عمو پروانه زن پدر من شد تو هم زن من میشی،یعنی این تو قانون این قوم..این نژاد..این خاندانِ...مالکت منم!
با بغض گفتم:
-ولی امیرعباس من ملک نیستم من یه انسانم!
امیرعباس-ولی زنی..! (خیلی سخته اینو به یه زن امروزی بگی!نمی دونم چی بگم دهنم چفت شده اصن)
-چون زنم یعنی ملکم؟!اشیاءام به ارث می رسم؟!
امیرعباس با جذبه گفت:
امیرعباس-چون یه زن جوون بیست بیست و یک ساله ای،چون قراره سه چهار ماه دیگه یه بچه نوزادبیاد تو ب*غ*لت نیاز به پدر داره به اسمش به آ*غ*و*شش به وجودش که اون بچه،بچه ی هم خونِ منه بچه ی پاره ی تن منه و من نمی ذارم یه مرد غریبه رو سر بچه ی برادرم بیاد،نمی ذارم زن و بچه ی برادرم بعد از مر دنش تو دستای کسی بیفته که حیثیت خونواده ی من به باد بره یا به راهی بره که لعنت برادرم به من برگرده...

romangram.com | @romangram_com