#قشاع_پارت_473
مامان- رسیدید به ما زنگ بزنید نگران نشیم.
عمو رسول- آروم برو هونیا حالش بد نشه.
امیر عباس- چشم، چشم.
زن عمو پروانه ما رو از زیر قرآن رد کرد. سوار ماشین شدیم و راهی ماه عسل شدیم. تو راه امیر عباس دستمو گرفت و نفسی کشید وگفت:
- دیگه قطعاً شدی مال خودم.
با کمی نگرانی گفتم: امیر عباس می خوام یه سوالی ازت بپرسم، اگه این بچه به دنیا بیاد تو همچنان سورن و همینطوری که الان عاشقانه دوست داری.. دوست خواهی داشت؟
امیر عباس با غم گفت:
- هونیا این چه حرفیه؟ سورن بچه ی منه، هزار تا بچه ی دیگه هم بیاد جای خودشونو دارن و سورن هم جای خودش.. چطور این فکر به سرت اومد؟
نفس راحتی کشیدم و گفتم: خدا می دونه از این که از تو بچه ای تو شکم دارم چقدر خوشحالم، ولی ته دلم نگران بودم با این که جوابو می دونستم.
امیر عباس با شیطنت گفت: از این خوشحالی قراره بار ها برات تکرار بشه چون من دوست دارم دور و برم یه عالمه هونیا کوچولو باشه.
- بعد می ترسم از چشمت بیوفتم.
امیر عباس- تو، توی چشمم نیستی. توی قلبمی که هیچ کس هیچ جای دنیا جاتو نمی گیره..
romangram.com | @romangram_com