#قشاع_پارت_350
گذاشتم رفتم توی اتاق...
کار ما اون روز و اون شب و ده شب بعدی هم همینطور بود،هر دو عین دو تا مجرم حبس خونگی ب.دیم..امیرعباس داغون تر از من بود حق نزدیکی به یک قدمیم هم نداشت هر دقیقه به جون هم می افتادیم اون نه من به جونش می افتادم،جامون جدا،غذاخوردنمون نامعلوم،نه اون به خودش می رسید نه من..کار من که فقط گریه و زاری و جیغ و هوار بود و کار امیرعباس هم توجیه و متقابلا داد و عربده کشی و نهایتا کارش به خودزنی می رسید..بیچاره سورنُ هم دیوونه کرده بودیم هر کی می اومد جلوی در خونه امون در رو باز نمی کرد حتما همه نگرانمون بودن..عین جغد تا صبح بیدار بودم و عین گرگ منو می پائید..اگر قیافه هامونُ دیگرون می دیدن حتما خیال می کردن مریضیم،رنگ و روها زرد،موها پریشون،دیگه این آخری ها نای حرف زدن هم نداشتیم،الهی بمیرم سورن که جرئتِ طرف من اومدنُ نداشت یه بند از سر و کول امیرعباس بالا می رفت اون هم دلش نمی اومد دعواش کنه وگرنه بدتر از من اعصاب بچه رو نداشت،سورن به در خونه اشاره می کرد و می گفت «دَدَ» ...
شب و روزمون مشخص نبود ساعت چهار صبح بود روی کاناپه ی هال نشسته بودم،موهامو اینقدر دور انگشت هام پیچیده بودم تموم روی دامنم پر از مو بود..فکر پس فردا عین خوره داشت منو می خورد دلم شور می زد،تنگ امیرعباس بود،عین سیر و سرکه می جوشید..هزار تا فکر توی سرم بود چیکار باید می کردم دیگه نمی تونم امیرعباسُ تحمل کنم...از اتاق اومد بیرون سورن هم بدتر از ما ساعت خواب و خوراکش پشت و رو شده بود،انگار تازه تو ب*غ*لش خوابیده بود سرشو روی شونه ی امیرعباس گذاشته بود،به امیرعباس نگاه کردم..ریش هاشُ مزده بود موهاش ژولیده بود یه تی شرت مشکی تنش بود که انگار ناخودآگاه عزادارش کرده بود!به من نگاه کرد اشکامو با کف دست پس زدم و زانوهامو توی ب*غ*لم گرفتم و گفت:
-تموم زیر پاتُ پر از مو کردی!داری کچل می شی!!
-به تو ربطی نداره
-هونیا،داری چیکار می کنی؟!
-دارم دوره ی اسارتمو طی می کنم
-هونیا دادگاه من و هاله ماه دیگه است!
-من پس فردا می رم
امیرعباس زیر لب لا اله الا ا... ای گفت و رفت تا سورنُ سر جاش بذاره...چطوری جدا بشم؟همونطور که از شاهرخ از امیرحسین دل کندی ازش دل می کنی ولی من عاشق اونا تا این حد نبودم!بسته،حقارت بسته موندن توی این خونه یعنی حقارت
اومد روبروم ایستاد و گفت:
romangram.com | @romangram_com