#قشاع_پارت_315

مامان-چرا باز به جون هم افتادید هــدی..مــهران!
هدی-حالا خصوصیِ؟!چطور اون موقع عمومی بود و هونیا باید به خاطر تو از زندگیش دست می کشید؟باید سکوت می کرد؟!من باید هواتُ می داشتم حالا خصوصیِ؟!
مهران-نه اینکه هونیا زندگی داشت،به یه صیغه ی محرمیت که نمی گن زندگی!زن صیغه ای که این حرفا رو نداره نه اینکه این قا سر غیرت بود و پی تدارکات...
امیرعباس-پاتُ از زندگی من بکش کنار الکی این وسط تفرقه ننداز،دستشو ول کن می گم می خوام باهاش حرف بزنم..
مامان-مهران جان!مامان مهران!
بابا-مـــهرااان!
آخیش یهو سر و صداها خوابید،صدای بسته شدن در اومد..خدا این خونه رو بی پدر نکنه..سورنُ روی پام گذاشتم و زیر لب شروع به لالائی خوندن کردم:
لالا..لالا..گل زردم
نکن گریه که من پر از دردم
لالا..لالا..گل زیره
تو آروم باش تا دلم از گریه ات نگیره

romangram.com | @romangram_com