#قشاع_پارت_269
تلفنُ قطع کرد و سریع شماره ی عرشیا رو گرفتم اونم الحمدا... بعد صد تا بوق جواب داد،این بار برعکس امیرعباس با صدای خفه و با عجله گفت:
-چیه هونیا؟
-چرا اینطوری حرف می زنی؟!
عرشیا-من جائی ام نمی تونم حرف بزنم!-کجا؟
عرشیا با حرص گفت:
هونیــا!سر کارم
-ساعت نه شب؟!تو نمی ذاری آفتاب غروب کنه مثل مرغ می پری تو لونه ات!
عرشیا-امروز کار دارم
-با امیرعباسی نه؟
عرشیا سریع و هول گفت:
عرشیا-نه
romangram.com | @romangram_com