#قشاع_پارت_252
سورن-بـا ب آ
مهران-فقط بابا گفتن بلدی؟این بچه ات اخر از عضق امیرعباس خل نشه خوبه!
رفتم در رو باز کردم،سورن تا امیرعباسُ دید خودشو از تو ب*غ*لم پرت کرد ب*غ*ل امیرعباس،امیرعباس هم با ذوق و شوقی بخصوص سورنُ ب*و*سید و گفت:
امیرعباس-سلام پسر خوشگل بابا،الهی من فدای پسرم بشم که دلم براش یه ذره شده بود،ای جان آخــیش پسرمُ ب*و*س کنم انرژی بگیرم...
شاکی امیرعباسُ نگاه کردم و گفتم:
-بعضی های دیگه هم توی این خونه هستندها..!
امیرعباس نگام کرد و مثل هر شب که یه همچین جمله ای ازم می شنید گفت:
امیرعباس-آخه عزیز من،من نمی فهمم تو چرا خودتُ در حد این بچه می بینی؟!تو اجازه بده من اگر اومدم تو خونه و بیشتر از سورن تو رو ب*غ*ل نکردم و نب*و*سیدم بعد اعتراض کن!
-بعد که به من می رسه خسته ای!
امیرعباس-آخه بی انصاف من کی بهت گفتم خسته ام؟!بیا کجا می ری؟!با مامانت لوس بازی هاشُ شروع کرد؟!الحق که دائیت راس می گه "نونُرّه"
به مهران نگاه کردم که منو عاصی شده نگاه کرد و زیر لب گفت:
romangram.com | @romangram_com