#قشاع_پارت_250
-خیله خب قسمم نده ببینم.. «سورنُ گرفتم و گفتم» میشه یه جا آروم و قرار داشته باشی آقاسورن بابات شب بیاد می گم شیطون شدی ها!
مهران-این بچه رو ول کن دو دقیقه نگار هیجده سالشِ تهدیدش می کنه حرف منو بگیر اگه امیرعباس هم بخواد همچنان پست خونواده اش بایسته باید با وجود تو تهدیدش کنم اگر نذاره من به لعیا برسم تو رو ازش می گیرم!امیرعباس می دونه که تو به خاطر من هر کاری می کنی..
-مــهران!امیرعباس بابای بچه ی منه ها!!
مهران-می دونم عزیزم،من که هیچوقت این کارُ نمی کنم ولی باید امیرعباسُ تهدید کنم تا دست از حمایت خونواده اش بکشه دیگه!لعیا که حرفی نمی تونه بزنه،عمورسول هم شده لنگه ی ملیحه خانم،امیرعباس هم پشت اونا دراومده تو هم که می گی مسئله ی من و لعیا رو نمی تونی با امیرعباس مطرح کنی چون قدغن کرده،خب خواهر عزیزم پس کی کمکم کنه؟!
از جا بلند شدم،سورن که چهار دست و پا به طرف آشپزخونه می رفت رو گرفتم و گفتم:
-فقط در حد یه حرفِ؟مهران،امیرعباس برای من فقط نیستا،ببین بچه امو جونش به باباش وصلِ..
مهران-خیله خب بابا،همچین می گی باباش باباش هر کی ندونه خیال می کنه اون شب تو خونه باغ امیرعباس بوده نه امیرحسام..
با تعجب و شاکی گفتم:
-مــــهران!!!
مهران عاصی شده گفت:
مهران-ببخشید به خدا داغونم ملیحه خانم امانمو بریده..«سورن موهامو کشید و جیغ زدم و مهران بلند شد و گفت» وااای..شما دو تا،تا شب که امیرعباس بیاد با هم سرگرمید؟!خب این موهاتو ببند که همش تو دست بچه است بدش من بابا اَه.. «مهران تا سورنُ با همون چهار تا دندونائی که درآورده بود دست مهرانُ گاز گرفت و مهران داد زد و سورنُ با عجله داد به من و گفت» بگیرش بگیرش،بچه ترتبیت کردن،آخ دستم سوخت چه دندونائی داره،همون امیرعباس از پس شما دو تا بر می یاد...حالا چی میگی؟!
romangram.com | @romangram_com