#قشاع_پارت_245

باهات تفاوت سنی داشتم،از جائی اومدم که تفکراتمو تا حدودی تغییر داده بود تا بیام و
دوباره بشم امیرعباس باید زمان می داشتم باید زندگی رو باهات تجربه می کردم چرا
اینقدر خودخواهی هونیا؟تموم کن گروکشی تو..یه حرفی زدم و یک ماهه که ترکم
کردی..کنارمی اما عذابم میدی...
...
یه حرفی زدم و یک ماهه که ترکم کردی..کنارمی اما عذابم میدی..با گریه و حرص درحالی که دستمو بالا پائین می کردم هنگام ادای جمله ام گفتم:
-ازت دلگیرم..داره حرفت عین خوره می خورتم..
امیرعباس آروم و غمگین نگام کرد و گفت:
امیرعباس-باشه عزیزم،باشه هونیا بسته دیگه اینطوری درست نمی شه «منو کشوند طرف خودشو تو ب*غ*لش منو گرفت و ادامه داد» بیا برگردیم بهم شاید اینطوری قلبت باهام صاف بشه باید بهم فرصت بدیم باید همدیگرُ ببخشیم..من که هزار بار گفتم ببخشید ببخشید،بازم میگم..اگر ازم فاصله بگیری راحت تر ازم جدات می کنند نذار دعوای اون بیرونی ها به زندگی خصوصیِ ما هم بکشِ..من و تو نه به خاطر رسومات نه به خاطر بی پناهی تو و سورن بلکه به خاطر احساسی که نسبت به هم داریم کنار همیم..باشه عزیز دلم؟این جنگ تموم نشده هنوز حساب لعیا و مهران رو هواست و مادرم آماد ه ست برای یه جریان جدید،من فقط وقتی محکمم که بدونم جای تو توی قلبم امنِ امنِ...بذار یه کم آرامش داشته باشیم..
صدای ملیح مامان بلند شد که با حرص گفت:
کلیح مامان-نه آقا مهران اینجا رو غلط خوندی من با سوزن ابرو جمع نکردم که تو با خاک انداز بریزی تو کوچه...

romangram.com | @romangram_com