#قشاع_پارت_217
می دونی چند بار گفتم که تو مال من باش
بگذری در رفت از دستم شماره دردام
تو که می دونستی من تکیه گاه محکمتم
دیگه من چرا دِ آخه نوکرتم
من که هر دقیقه ام وابسته به دقیقه ی تو بود
من که لباس تنم هم به سلیقه ی تو بود...
«آهنگ وقت رفتن از یاس و آمین»
(اعتراف می کنم هر دو بار این تیکه رو از حفظ تایپ کردم!)
همه خونه ی ما جمع شده بودند اعتراف می کنم بین اون همه آدم بزرگسال صدای سورن بود که با قان و قون کردن فضا رو از سکوت خارج کرده بود هیچ کس هیچ حرفی نمی زد و همه به هم نگاه می کردند،نگاه هائی که برای هر شخص به شخص دیگری متفاوت بود...طبق معمول لعیا نیومده بود..طی یک ماه اخیر اصلا ازش خبر نداشتم،هدی هم ازش خبر نداشت با امیرعباس هم که سخت سرسنگین شده بودم و دیگه درمورد لعیا باهاش حرف نمی زدم..از آشپزخونه سَرَکی به هال کشیدم..مهران توی این سی روز جون گرفته بود الهی براش بمیرم ده روزِ بعد از آزادی رو توی بیمارستان گذروند تا وضعیت قلبش ثابت بشه و تجت مراقبت باشه...زیر لب خدا رو شکر کردم که مهران هم بین ماست ولی نگاه ملیح مامان می گفت که هر آن ممکنه مهران رو از ما بگیره...امیرعباس از جا بلند شد در حالی که سورن توی ب*غ*لش بود اون دندونیش رو توی دهنش کرده بود و با چشمای همرنگ بابا سبزعسلیش دنبال من می گشت...امیرعباس به طرف آشپزخونه اومد بازم عصبی بود ولی آرامش خودشو حفظ می کرد انگار باز عذادار شده بود که ریش هاشُ نزده بود و به موهاش سر و سامون نداده بود..هر قدم که نزدیک تر می شد بوی ادکلن گس و زن پسندانش توی آشپزخونه بیشتر می پیچید،آروم گفت:
امیرعباس-سورنُ باید عوض کنی!
-دارم غذا درست می کنم!
romangram.com | @romangram_com