#قشاع_پارت_213

-نــه!
خنده اش گرفته بود که اینقدر سریع و بی فکر جواب دادم و زیر لب استغفراللهی گفت و بعد چند ثانیه سکوت گفت:
امیرعباس-کی سه ماه قبل داشت سکته می کرد که ولش نکنم؟!
-من «به زور جلوی خنده اش رو گرفت و با حرص گفتم» خاک بر سرم!
امیرعباس دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:
امیرعباس-گریه نکن بیا ب*غ*لم دلم ضعف می ره اینطوری حرف می زنی..
-نمی یام.. «با گریه گفتم» مسخره ام کردی؟!شخصیتمُ خار کردی حالا بیام ب*غ*لت؟!که چی؟!متوجه نیستی الأن چه بلائی سرم آوردی؟!چه فکری کردی؟که هر کی بخواد بهم برسه؟من اینطوری نیستم،منم یه ارزشی دارم درسته که امیرحسام چوب حراجی بهم زد ولی..ولی من اینطوری نیستم که تو درموردم فکر کردی..دیگه نمی خوام باهات باشم،خردم کردی..خارم کردی...
با حرص و عصبانی گفت:
امیرعباس-گه خوردم خوبه؟!
-نه!
وقتی اینطوری جواب می دادم خنده اش می گرفت حتی وسط اون همه کشمکش و عصبانیت اومد طرفم منو گرفت وخواستم پسش بزنم که زورم نرسید،گردنم رو ب*و*سید و گفت:

romangram.com | @romangram_com