#قشاع_پارت_211

-به تو ربطی نداره
آرنجمو کشید به طرف خودش و منو کوبوند به دیوار پشت سرم و گفت:
امیرعباس-داری منو سگ سگی می کنی ها،آخ هونیا تو اون روی سیدی منو ندیدی که از بهشت برین جهنم سوزان می سازم یعنی چی حالا هی سیخونکم بزن تا اون روم بلند بشه و هم تو رو آتیش بزنم هم خودمو..
-تهدید کردنت تموم شد؟!
امیرعباس-لا اله الا ا... خدایا،هونیا می زنم ناکارت می کنم زمین گیر همین خونه بشی ها!سلیطه بازی هاتُ بذار کنار مثل آدم زندگیتُ بکن.. «خواستم هلش بدم بره عقب و دستمو از دستش بکشم بیرون ولی مگه می شد؟!امیرعباس یلی بود برای خودش و من جوجه ای که از اول زائیده شده بودم..عصبی گفت» کجا آخه لامصب؟دهن منو داری همش باز می کنی..
-می رم پیش عمورسول بچه امو بگیرم!
امیرعباس-آخه عقل ناقص،عمورسولی که چوبشو به سینه می زنی نوه ای که یادگار پسر مرده اشِ رو بده به تو یه الف بچه که ببری کدوم قبرستونی وقتی من بالا سرت نباشم!؟
-به همون قبرستونی که خودم ازش اومدم،بچه ی منه باباشم مرده خودم بزرگش می کنم،به کمک تو و امثال تو هم نیازی ندارم ولم کن..
امیرعباس دستشو بلند کرد و عصبی گفت:
امیرعباس-هونیا!می زنمت..به خدا می زنمت آدم شدن یادت بیفته.. «دستشو آورد پائین و پرتم کرد رو تخت و گفت» زبـون دراز «داد زد» جرئت داری پاتو از خونه بذار بیرون ببین خونتو حلال می کنم یا نه..!
-زورتُ به رخم..به رخم نکش.. «تو رو خدا ببین چه هق هقی می کنم خاک بر سرت هونیا محکم باش ضعیف بی عرضه» مرد بودنتُ بهم نشون بده..

romangram.com | @romangram_com