#قشاع_پارت_189
هانی-من مَردم ها،می تونم بیارم
یه دستی روی سرش که حالا کنارم وایستاده بود کشیدم و گفتم:
-دستت درد نکنه
ساکُ انداخت روی شونه اش و مامان من و سورنُ بوید و گفت:
مامان-مراقب خودتون باشید
-سلام به بابا برسون
مامان سری تکون داد و رفتم جلوی در دیدم امیرعباس با یه صورت عصبی جلوی در ایستاده و سرشُ به زیر انداخته..انگار خاطراتشُ ورق می زد..با سلام من سر بلند کرد و سری تکون داد و سرونپس گرفت و ب*و*سید که هانی گفت:
هانی-عموئی ساکشو کجا بذارم؟!
امیرعباس لبخندی زد و گفت:
امیرعباس-دستت درد نکنه که ساک سورنُ آوردی.. «ساک سورنُ هم گرفت و سر هانی رو ب*و*سید و رو به مامان گفت» خداحافظ شما
در عقبُ باز کرد تا بشینم چون بچه ب*غ*لم بود معمولا مسافت های طولانی رو عق می نشستم...
romangram.com | @romangram_com