#قشاع_پارت_183

-نگران نباشید حالش بدتر بشه می فرستیمش بیمارستان..
مگه دیگه می شد با دیدن حال مهران آروم و قرار داشت؟!قیافه ی مریض احوالش از جلوی چشمامون دور نمی شد،دل من که عین سیر و سرکه می جوشید...وقتی رسیدیم خونه و مامان حال مهرانُ پرسید مجبوری به خاطر مامان گفتم «بهتر بود» ؛ یاد امیرعباس افتادم لابد «حالش بهتر بود»ی که اون روز چهله ی سرون به من گفت هم یعنی همین حال امروز مهران..سورنُ از مامان گرفتم و مامان گفت:
مامان-زنگ بزنید امیرعباس و عرشیا هم بیان اینجا شام درست کنم دور هم باشیم..!
-مامان جان می دونی که امیرعباس دیروقت می یاد،خونه ی خودمون راحت تره..
مامان-بهونه نیار،می دونم که نمی خواد ما رو زیاد ببینه..!
-نه اینطور نیست،امیرعباس شما رو دوست داره فقط خیلی خسته است..
مامان-خیله خب بذار زنگ بزنم آژانس بگیرید برید اون سر شهر!
لباای سورنُ تنش کردم و زیر لب گفتم:
-اینقدر حالش زود بد شد که نتونست از بچه ام یا از امیرعباس سوال کنه..نچ..خدایا تو حافظ جون داداشم باش..
موبایلم به صدا در اومد،گوشی رو برداشتم و دیدم واااای تو رو خدا ببین چند تا میسکال افتاده و من ندیدم الأنِ که امیرعباس داغ کنه..
-الو..سلام امیرعباس جان

romangram.com | @romangram_com