#قشاع_پارت_177

وااا!!!!قطع کرد!!!خاک بر سرم!!چیکار کنم؟!یهو پا شدن رفتن اونور؟!شماره ی امیرعباسُ گرفتم و تا گفت:
امیرعباس-جان؟
شروع کردم:
-امیرعباس..یـــیــــهع خاک بر سرم عرشیا و هدیِ دیوونه رفتن خونه ی خودشون،دیشب هم خونه ی خودشون بودن الأن ساعت ده و نیمِ عرشیا هنوز سر کار نرفته هدی هم هنوز خواب بود موبایل هدی رو گرفتم عرشیا جواب داد،قبلش به مامانم گفتم هدی...
امیرعباس-هونیــا..!هونیا جان یه نفس بکش،خیله خب..اتفاق خاصی نیفتاده،الحمدلله آشتی کردن..
-اینطوری؟!یهو دست هدی رو گرفته برده خونه اش!!
امیرعباس-خب زنشِ عزیز من
-بابا امیرعباس کوتاه بیا،حداقل ببرتش خونه امون شب با سلام و صلوات بیاد دنبالش اینطوری خیلی بده به خدا،بابام عصبانی میشه!!
امیرعباس-باشه من زنگ می زنم به عرشیا می گم..
-بگو هدی رو تا یه ساعت دیگه ببره خونه امون ها،مامانم منتظرشِ..کاری نداری؟
امیرعباس-همین؟!زنگ زدی راپورت خواهرتُ بدی؟!پس خودمون چی؟

romangram.com | @romangram_com