#قشاع_پارت_140
-عــه!!چرا گریه نکردی؟ «ب*غ*لش کردم و گفتم» چه آقائید شما..قربونش برم..الأن جای پسرمو عوض می کنم،لباساشو عوض می کنم،شیر بهش می دم تا شیکمش پُر بشه خوش اخلاق بشه..باشه مامان خوشگلم؟که بابا اومد... «به محمدسورن نگاه کردم و گفتم» بابا؟!اینقدر هی بهت می گه بابائی،پسرم،منم دیگه مثل خودش شدم..خب باباته دیگه نباید با غصه ی نداشتن پدر بزرگ بشی شاید یه وقتی خیلی بزرگتر شدی بهت بگم که بابا امیرعباس در اصل عموتِ..شایا تا اون موقع من نباشم همونطور که بابا حسامت نبود یا بابا امیرحسینت... «لبخندی تلخ زدم و گفتم» خدا بابا امیرعباستُ نگه داره که خیلی هواتُ داره..هوای منم داره نمی دونم حال و روزش با من از سر یه حس زودگذره یا نه شاید بایستی اونقدر نزدیک نمی شدم،اون یه مرد جوون بود و من یه زن مگه سیب زمینی بی رگِ که هر طوری رفتار کنم عین خیالش نباشه؟! «سورنُ روی پام خوابوندم و زمزمه کردم» لالا لالا گل دشتی همه رفتن تو برگشتی..لالا لالا خدا تو پیرش کن..خط قرآن نصیبش کن....لالا لالا گل زردم..نبینم داغ فرزندم...
صدای گریه ی هدی اومد که با گریه می گفت:
هدی-دروغ نگو خودم دیدم نمی تونی چند ماه صبر کنی،نامردی ولم کن..
عرشیا-هیــس صداتُ بیار پائین همه نبایند بفهمند بین ما چی میگذره،این چه وضعشِ هان؟کی گفته می تونی با این وضع بیای تو خیابون؟!بی صاحاب شدی؟!
هدی-صاحب دارم،بابامه..اونم گفته هر جور می خوای برو و بیا..!
عرشیا-نه اشتباه فهمیدی جونم من هنوز شوهرتم،من بهت می گم حق داری چطوری بری و بیای،اون وکیل عوضیت دفترش کجاست؟
هدی-می خوای چیکار؟چیه؟غیرتت دود کرده؟!
عرشیا-برای من بلبل زبونی نکن هدی،می دونی که آتیش بگیرم تو رو هم آتیش می زنم!
هدی-آی عرشیا دستم درد گرفت!!
عرشیا-دفترش کجاست؟
هدی0می خوای چیکار؟عرشیا دستم...
romangram.com | @romangram_com