#قشاع_پارت_109

-خب من همیشه دوست داشتم دختر داشته باشم کلی اسم دختر تو سرمه..وانیا..نیوشا..هلیا..نازلی...بعضی وقت ها هم که به دوقلو فکر می کردم مثلا پروشا و نیوشا یا وانیا و هلیا یا نازلی و لیلی... «امیرعباس با یه لبخند عاقل اندر سفیه ای نگام می کرد انگار دارم برای بابام بلبل زبونی می کردم و اونم با اشتیاق نگام می کرد،هنوز خیلی برام زود بود که مادر بشم هنوز توی رویای نوجوونی غوطه ور بودم..انگار هنوز باورم نشده بود که وضعیت مثل پارسال نیست الأن اوضاع فرق کرده من دیگه هونیای آزاد و پر از تخیل و رویا نیستم،الأن یه میراثم یه بیوه که برا اساس سنت ها عروس برادرشوهرش میشه،مادر یه نوزاد پسر و این یه تفاوت فاحشِ..آروم و متفکر گفتم» تا حالا به پسر فکر نکرده بودم آخه یه جورائی مطمئن بودم دختر به دنیا میارم..
امیرعباس لبخندی پررنگ زد و گفت:
امیرعباس-از کجا اینقدر مطمئن بودی؟نکنه علم غیب داری؟
با یه عجله ی کودکانه گفتم:
-نه با هدی فال قهوه گرفته بودیم!
امیرعباس اخم کرد و گفت:
امیرعباس-فال قهوه؟!این یه شیادی محضِ..!
با هول زدگی گفتم:
-نه نه،همه اش راست بود به هدی گفت با عرشیا ازدواج می کنه ولی یه گره ای تو کارشون می افته خب راستِ دیگه به منم گفت که من چند بختم،مردای زیادی تو زندگیم میان!خب اینم راستِ دیگه..
امیرعباس با همون ژستش گفت:
امیرعباس-راست نیست اون هر چی به ذهنش رسیده گفته،شما هم اینقدر روی این قضیه تمرکز کردید که رخ داده..!اون حرف مزخرفی هم که بهت زده از ذهنت بیرون می کنی از حالا به بعد یه مرد تو زندگی توئه،اونم منم روشنه؟! «به امیرعباس نگاه کردم و موهامو کنار زدم که گفت» مگه بهت نمی گم این موهاتو ببند تو دهن و دست و بال این بچه نره؟!

romangram.com | @romangram_com