#قشاع_پارت_108

سربلند کردم دیدم امیرعباس با همون کت شلوار اندامی مشکی ای که تنشِ و پیرهن نوک مدادی که انگار تو تنش دوختن که اینقدر قشنگ روز تنش نشسته دو تا دستاشو توی جیباشِ و کتش به پشت دستش رفته داره نگام می کنه..چقدر بدون ریش و شیش تیغ کرده سنش اومده پائین!چقدر خوش تیپ تر شده،چه ادکلن محشری زده،دلت می خواد نفس های عمیق بکشی تا توی ریه ات خوب نفوذ کنهو حالت رو عوض کنه!موهاشم مرتب کرده،چقدر تغییر کرده امروز!!!مدل موهاش خیلی بهش می آد،مردونه اما مدرن!از امیرحسام و امیرحسین جذاب تره...با صداقت تموم همونطور که همیشه به مهران می گفتم بهش گفتم:
-چقدر خوش تیپ شدی امیرعباس!
امیرعباس لبخندی زد و گفت:
امیرعباس-چرا بهش میگی "عمو امیرعباس"؟!حرفای من باز از گوشت بیرون رفته؟بلند شو روی سنگ سرد اتاق نشین تو مگه بخته نداری که اون طوری می شینی!؟همه زائوها تا کی آه و ناله می کنند تو آه و ناله ات برای دو روز بود،بلند شو ببینم.. «آرنجمو گرفت و بلندم کرد و بعد بالای تخت بچه رفت و گفت» لالائی هم بلد بودی رو نمی کردی؟!
-مامانم برای هانی می خوند یادم مونده..
امیرعباس نفسی کشید و نگاهم کرد و گفت:
امیرعباس-یازده روز گذشته اسم بچه رو انتخاب کردی؟
سرمو به زیر انداختم و گفتم:
-حتما عمو رسول دوست داره اسمش امیرحسام یا امیرحسین باشه...
امیرعباس-عمو رسول این بچه رو به دنیا نیاورده تو به دنیا آوردی توی چی دوست داری؟
دستامو پشت کمرم قلاب کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com