#قشاع_پارت_105
لعیا-شاید جاشُ کثیف کرده اگر همین الأن شیر دادی!
امیرعباس-این خوابش می آد،همین الأن کجا بود؟یه ساعت و نیم پیش بوده...
ملیح مامان-هونیـا!؟بیداری مامان؟چرا اینقدر این بچه گریه می کنه؟!
امیرعباس-اگر هونیا خانم دور فعالیتشو تند کنه ساکت میشه.. «بچه رو گذاشت تو ب*غ*لم و گفت» باز اونطوری گرفتی؟پشت گردنشو بگیر سرش عقب نیفته.. «دستمو کشوند زیر گردن بچه و گفت» هونیا جون مادرت دو دقیقه نخواب این بچه از دستت می افته ها!
با همون حالت قبلی گفتم:
-من دارم از بی خوابی می میرم!
امیرعباس همینطور روبروم نشست و از ترس اینکه نخوابم بچه رو تو ب*غ*لم نگه داشت و گفت:
امیرعباس-لعیا از اون کشو یه پمپرز بده...تا تو این بچه رو به سرانجام برسونی خون من خشک شده...موهات رفت تو دهن بچه جمعشون کن... «موهامو فرستاد پشت شونه ام تا بچه چشماشو بست گذاشتمش تو ب*غ*ل امیرعباس و رو تخت ولو شدم،ملیح مامان و لعیا خندشون گرفت..بچه شروع کرد به گریه و امیرعباس بازومو گرفت و گفت» هونیـــا!!وای خدایا بلند شو ببینم بچه سیر نشده گذاشتی تو ب*غ*ل من چرا نسیه کار می کنی؟!
-نمیشه بهش آب قند داد؟!
امیرعباس-نه نمیشه بلند شو..همه رو زابراه کردی! «دوباره بچه رو گرفتم وااای داشتم از خواب می مردم اونقدر چرت زدم هلاک شدم سر و گردنم شکست اونقدر خوابم برد و سرم به جلو یا عقب پرت شد که امیرعباس یه داد زد،بچه رو ازم گرفت و شروع کرد پشتشو زدن و گفت» نمی خوابی ها،باید زیرشو عوض کنی!
لعیا-من عوض می کنم تو بخواب..
romangram.com | @romangram_com