#غم_نبودنت_پارت_340


امیر رفت جلو..

دستاش میلرزید.پلکش میپرید.قلبش سرش تنش همش چشم بود و خیره به تن بی جون غزل که بالا و پایین میشد.

دکترا نا امید شدن ولی هنوز شوک میزدن..چه داشت سرش میومد؟چرا غزل یه کاری نمیکنه؟خسته نشد انقد خوابیده؟

غزل داشت میرفت؟مگه میشه غزل ولش کنه؟تنهاش بذاره..پس کی الان باید بیاد و این اشکای چشممو پاک کنه..؟

کی باید منو اروم کنه؟چرا کسی نمیفهمه؟چرا منو نمیبینی غزل؟

چرا نگاه دکترا انقد سرده؟چرا دست از کار کشیدن؟

چرا پرستارا نگاهشون انقد غمگین و یخ زدست؟اینا هم به غزل من عادت کردن..

رفت جلو..داد زد از ته دلش_پاشو..غزل باتوام..این لوس بازیا چیه؟تمومش کن دیگه..

پرهام و ارین سعی داشتن ارومش کنن و میکشیدنش عقب ولی زورش دو برابر شده بود.

چرا کسی کاری نمیکنه؟چرا غزلم چشمات و باز نمیکنی؟؟





از پیشم میری

اون بیرون انگار هنوز بارونه

اشکامم دیدی

ولی انگار دوریم برات اسونه

امشب هم بارونه

اسمونم انگار شده دیوونه

تو روزات ارومه

اینجا یکی داغونه

بگو هنوز یادته

دم گوشم اهسته

گفتی با من میمونی

واسه همیشه یادته

ولی رفتی بی وفا

واسه تو فرقی نداشت

که چی میاد به سرمبعد از این

خیلی بی تو سخت میگذره این شبا..

romangram.com | @romangram_com