#غم_نبودنت_پارت_309
قامت تنومند و کشیده امیر و صورت سرخ و عصبانیش و جمع کردم تو همین دایره کوچیک..
چطور جا شدی تو دایره قسمت من..؟
چطور جا شدی تو قلب کوچیک من..؟
چطور خودت و جا کردی تو ذهنم و عقلم و روحم..؟چرا نمیری بیرون دیگه؟
کاشکی ادما تو ذهنشون یه تاریخ انقضا واسه بقیه داشتن..
رنگ از صورت امیر پرید..شاید زیر لب اسممو زمزمه کرد.
ولی بازم جواب من همون پوزخند بود.
حلقه رو اوردم بالا و با تمام نفرتی که اون لحظه از امیر سراغ داشتم رینگ و پرت کردم جلو پاش..
چرخید و چرخید تا رسید جلو پای صاحبش..
مسخرست..این زندگی واقعا همه چیزش مسخرست..
نگاه امیر از حلقه جلو پاش اومد بالا و رسید به صورت یخ زده من..به نگاه پر از غم و نفرت من..
غزل حق نداری اشک بریزی..میفهمی که چی میگم؟؟
توکا_غزل..بهتر نیست یکم فکر کنی؟
افسون_عزیزم..تو حق داری ولی شاید بهتر باشه..
اومدم تو و در و بستم..اما جلو نرفتم.
چرا امیر حرف نمیزنه؟چرا نگاهش ناباوره؟چرا اخم داره جای تعجب و میگیره؟چرا دستاش مشت شدن و نفساش تند..
یه قدم اومد جلو که دهنم باز شد و بالاخره قفل سکوتمو شکوندم و امیر ایستاد..
_امشب جای خاصی نبودم..خیالت راحت مرد غیرتی من..فقط به لطف بعضیا..تو کوچه ها اواره بودم..زیر بارون..
چشمامو بستم و بغضمو قورت دادم.
_اهل قهر کردن نیستم..خونه بابامم نمیرم..میرم تو همین اتاق خودم.هیچکس هم حق نداره پاشو نزدیک اتاق بذاره..
حتی اگه صدای قدماییو نزدیک این در بشنوم..قسم میخورم..میدونی که قسمام قسمن..
دست کشیدم رو قلبم..
_به این دل شکسته قسم..کسی در اتاقمو بزنه خودمو میکشم..نه رگ میزنم نه قرص دارم که بخورم..
با بغض گفتم_انقد درد کشیدم که بتونم درد پرت شدن از این بالا رو تحمل کنم..
اشکم و پس زدم..
_اون وقت دیگه واقعا از دستم راحت میشی..
برگشتم برم تو اتاق که صدای داد امیر پیچید تو خونه..
امیر علی_تو غلط میکنی..وایسا ببینم.منم ایستادم که تو خودت و بکشی..ولم کن فراز..د ول کن میگم..نمیبینی چی داره میگه..با توام غزل؟
romangram.com | @romangram_com