#غم_نبودنت_پارت_263


خیره به چشمام بود و نفسش تند.

با عصبانیت روشو ازم گرفت و رفت وسط اتاق و داد زد_اه..گند زدی امروز..گند زدی .

رفت و کنار پنجره اتاق ایستاد و دستاش و فرستاد تو جیب شلوارش.

تکیه دادم به در اتاق و نشستم رو زمین.

چشمامو بستم و بدون اینکه نگاهم به نگاهش بیفته و باعث بشه دست و پام بلرزه گفتم_طاها رو خودت میشناختی..از کوچیکی از وقتی که من و افسون با توکا شدیم سه تا..سه یار جدا نشدنی با ما بود.انقد با ادب و محترم بود که خودش و تو دل همه جا کنه.هیچ وقت بی احترامی یا شوخی زشت ازش ندیدم.رفتارش با من و افسون مثل رفتارش با توکا بود.

جوریکه من و افسون اونو به چشم داداشمون میدیدیم.مخصوصا من که خودت میدونی چقد حسرت یه برادر و میخوردم..یه داداش که بزرگتر از خودم باشه و تکیه گاهم.

تمام احساسی که به طاها داشتم احترام بود و بس..فقط همین..ولی انقد برام عزیز بود اون برادر که نذارم جلو چشمام پر پر بشه که نذارم مرگ زود رس بگیره که نخوام شاهد دردکشیدناش باشم و دلیل مرگش.

نمیخوام قضیه خودمونو بکشم وسط..فقط میخوام بدونی ادم نمیتونه با برادر خودش با کسی که بهش حس برادری داره رابطه داشته باشه.نمیتونه جز خواهر چیز دیگه ای براش باشه.ولی..میتونه با داداشش اروم بشه..نمیتونه امیر؟

نمیتونه داداشش و دوست داشته باشه؟

من کاری به احساس طاها ندارم..درسته اون منو به چشم خواهر نگاه نمیکرد که اگه خواهرش بودم خواستگاریم نمیومد ولی..قسم میخورم همه احساس من فقط و فقط خواهرانه بود..

مثل یه دوست یه همدم یکی که وقتی غصه داری بتونی باهاش درددل کنی.

طاها روحیه ارومی داشت.با رفتارش و ارامش ذاتیش توی بدترین شرایط همه رو اروم میکرد.

میتونست منم اروم کنه..اروم شدن من با تو با اروم شدنم با اون..زمین تا اسمون تفاوتشه..

اون شعر میخوند و من اروم میشدم چون تو تک تک اون کلمات و شعراش من دنبال تو و عشق تو میگشتم..چون یاد تو برام زنده میشد ارومم میکرد چون دلتنگیه تو رو یادم می اورد.

تو ب*غ*لم میکنی و نوازشمو من..اروم میگیرم..نفسم ریتم میگیره و قلبم منظم میزنه..چون این آ*غ*و*ش تو با همه جای دنیا واسم فرق میکنه..

امیر ادما میتونن داداششونو دوست داشته باشن و باهاشون اروم بشن و حتی به یادشون اشک بریزن و با نبودشون با یادگاریاشون خلوت کنن..

چشمامو باز کردم.نفهمیده بودم کی اشکام راه خودشونو پیدا کردن و گونه هامو خیس کردن.

انقد اروم و با طمانینه حرف زده بودم که خودمم از حس خوبم از یاداوری ارامش طاها اروم شده بودم..کاشکی امیر هم قبول کنه حرفایی و که واقعا از ته دلم بودن.کاشکی بفهمه عصبی شدم و منظوری از حرفام نداشتم.





بفهم لعنتی..

دارد ناز تو را میکشد..

دختری که از غرور خورشید هم به گرد پایش نمیرسید..

امیر ولی اصلا تکون نخورده بود.همونجور رو به پنجره و پشت به من.نگاهشو ازم گرفته بود.

سرم و اروم گذاشتم رو زانوم.مثل اینکه نمیخواد قبول کنه.مثل اینکه امروز واقعا بد کردم.جای بخشش نداره.

یه نفس عمیق کشیدم که..

امیر علی_امروز خونه بابات نبودی.

نفسی که میکشیدم تو سینه حبس شد..

romangram.com | @romangram_com