#غم_نبودنت_پارت_246
دلم مرگ می خواهد..
ارم..
بی صدا..
بی هیاهو و شلوغی..
بی گریه ها و زجه های مادرم..
ارام محو شوم از زندگی..
جوری که انگار از اول نبودم..
صدا ها پشت در زیاد بود..صدای هم زدن اب قند میومد..نشنو غزل..دیگه صدای ادما رو نشنو..نشنو که با حرفاشون چه بلایی سرت میارن..
صداها قطع شد..حالا فقط صدای بهم خوردن قاشق فلزی به دیواره های بلوری لیوان بود و خرد شدن قندا توسط قاشق..این بهتر بود..بهتر از صدای بی عاطفگی بود..
روی تخت تو اتاق دراز کشیدم.اب قند حالمو بهتر میکنه..زیاد نخوردم..امیر نذاشت..ترسید قندم بره بالا.
بابا همایون و فراز نظرشون این بود که بریم بیمارستان اما اعظم جون لبخند زد و گفت ایشالله خیره..
خیر نبود..میدونستم خیر نیست.مطمئن بودم..شر بود..چه روز بدی بود امروز..
توکا ترسیده بود و با رنگ پریده نگاهم میکرد..خواهر قشنگم لباشو برچیده بود و بغض کرده بود.
امیر بالاسرم ایستاده بود و زل زده بود به چشمام..هیچی از نگاهش نخوندم..یعنی پیر شدم؟چرا هیچی نمیفهمم از نگاهش..
افسون همه رو از اتاق کرد بیرون.امیر علی نمیرفت..فراز بازوشو گرفت و با خودش برد..
در که بسته شد..افسون سرمو گذاشت رو سینش..چقد نیاز داشتم به این آ*غ*و*ش خواهرانه..
کاشکی غمامو میفهمید این دختر خواهری که نقش مادرو برام داشت..
هق زدم گریه کردم..هیچ نگفت..خواهرانه های ما قوی بود..میفهمید یه مرگم هست ولی حرف نزد..
گریه خوبه..ارومت میکنه..افسون میفهمید حالم دست خودم نیست..موهامو نوازش کرد..گذاشت اروم بشم..ب*و*سه هاش معجزه کرد..
افسون_ارومی؟
_میشم..
افسون-بریم بیرون؟
سرمو اروم تکون دادم.
نباید مهمونی و خراب میکردم.دست و صورتمو شستم.
با افسون اومدیم بیرون..همه نگران بودن.لبخند زدمو گفتم_توجه خونم کم شده بود..خواستم خودمو لوس کنم..
خنده من شد ارومی صورت بابا..ابجیا یه نفس عمیق کشیدن..
فراز ولی خیره نگاهم میکرد.نشست کنارم.نگران بود.فراز همیشه نگرانم بود..
فراز_نگران چی هستی غزل؟
romangram.com | @romangram_com