#غم_نبودنت_پارت_213


یه تیکه لازانیا گذاشت تو ظرفش.خیره شد بهش و گفت_تا حالا لازانیا درست نکردی..نه؟

به لازانیای وارفته تو ظرف نگاه کردم..همه ذوقم ته کشید.

با لحن مظلومی گفتم_هر چی گفته بودو انجام دادم..

امیر علی_کی؟

_مامانت.

یه دفعه قهقهه بلندی زد و گفت_دختر تو نمیدونی نباید از مادر شوهرت تو مسائل اشپزی کمک بگیری؟خو همین میشه دیگه..

با تعجب نگاهش کردم..

_واقعا..؟

در حالیکه هی سعی میکرد جلو خندش و بگیره ولی باز میزد زیر خنده گفت_نمی دونستی؟

چشمام و گرد کردم و گفتم_اخه اعظم جون..

یه دفعه منو کشید تو ب*غ*لش و گفت_نکن چشمات اینجوری..الان تو رو به جای این لازانیای زشت میخورم..

و شروع کرد قلقلک دادن من...

با خنده و صورت سرخ شده خودم و از ب*غ*لش کشیدم بیرون...

_یعنی مامانت..عمدی این کارو کرد.

امیر علی_گیج میزنیا غزل..اخه به مامان من میاد اهل این مادر شوهر بازیا باشه؟ولی اخه مسئله اینجاست که از بد کسی کمک گرفتی..مامان من تو عمرش فقط یه بار لازانیا درست کرد اونم از زیر سوخته بود از رو نپخته..

یه دفعه پقی زدم زیر خنده..مارو باش با کی رفتیم سیزده بدر..

همچینم بد نشده بودفقط یکم پنیرش کم بود چون بهم دیگه خوب نچسبیده بودن.

پاهامو انداختم رو پای امیر..خب چیه دوست داشتم اونم که بدش نیومد..

بعد از نهار..خواستم میز و جمع کنم که دستمو کشید و بردم تو سالن..

خودش پهن شد رو کاناپه و منم نشستم رو پاش..

_میذاشتی میز و جمع کنم..

امیر علی_ولش کن..حوصله ندارم.خوابم میاد.

_من به خواب تو چکار دارم..؟

با دست زد زیر چونمو گفت_اخه من بی تو خوابم میبره وروجک..

اومدم جوابش و بدم صدای زنگ گوشیش اومد..

امیر علی_غزل پاشو ببین گوشیم کجاست..فکر کنم تو کتمه..

بلند شدم و رفتم و از تو جیب کتش گوشیش و برداشتم ولی همون موقع دستم خورد به یه چیزی ته جیبش..درش اوردم.یه جعبه مخمل سورمه ای.



romangram.com | @romangram_com