#قلب_های_شیشه_ای_پارت_181

بلند میشم میرم تا با مرکام حرف بزنم که حرف ماهان جیگرم رو اتیش میزنه … با بغض میگه: بابا مرکام که دروغ نگفته ؟من خوب میشم نه؟کمکمون میکنی؟

بغلش میکنم و بوسه ای به پیشونیش میزنم و میگم: مگه تا حالا بابا مرکام بهت دروغ گفته؟ من هرکار بتونم برات میکنم.

خودم هم شک داشتم… نمی خواستم مطمئنش کنم لااقل باید قبلش با مرکام حرف میزدم و میفهمیدم که امیدی به بهبودی ماهان هست یا نه بعد حرفی میزدم… ماهان دستش رو دور گردنم حلقه میکنه و میگه: من از امروز بهت میگم فرشته. باشه؟

دوباره میبوسمش و میگم: هرچی دوست داری میتونی صدام کنی عزیزم.

سرش رو روی شونه ام میذارم …

-میخوای بریم پیش بابا مرکام ببینیم چیکار کرده؟من که خیلی گرسنمه.

سرش رو برمیداره و میگه : آره بریم. منم گشنمه.

بلند میشم و میرم سمت آشپزخونه … توی آشپزخونه یه بالکن کوچیک هست و مرکام اونجا مشغوله… همین طور که ماهان توی بغلمه چند تا نون توی سینی میذارم و میرم توی بالکن… با صدای در مرکام برمیگرده و با دیدن ماهان توی بغل من میگه: چرا ماهان رو بغل کردی؟ کمرت درد میگیره.

میاد که ماهان رو از بغلم بگیره که میگم: نه راحتم . بذار باشه.

سینی رو از دستم میگیره و روی میز کوچیکی که منقل روشه میذاره و میگه: پس برو کنار تا دو تا صندلی بیارم.

میرم کنار و مرکام از توی آشپزخونه دو تا صندلی میاره… ماهان رو روی صندلی میشونه و میگه: پسرم تو دیگه بزرگ شدی نباید بگی بغلم کن.

- اون نگفت من خودم دوست داشتم بغلش کردم.

مرکام نگاهی به من میندازه و میگه: چرا نمی شینی؟ خسته میشی. الان دیگه کبابا اماده میشه.

ماهان: من و فرشته گشنمونه زود باش بابا.


romangram.com | @romangram_com