#گریان_تر_از_گریان_پارت_305

یه ب*و*س داخل اینه برای خودم فرستادم نگاهی به ساعت انداختم هفت بود دیگه الاناست که خانواده رضائی برسن...درباز شد و مارال وارد اتاق شد با دیدنم لبخندی زد و گفت:چقدر زود بزرگ شدی هستی باورم نمیشه امشب داره برای تو خاستگار میاد.

-تقصیر توئه گیر دادی میخوای به زور منو شوهر بدی به من چه مربوط؟

لبخندی زد و گفت:بــــــرو ضایست از خداته...چه تیپیم زده میخوای پسرمردمو از راه به در کنی اره؟

باخجالت سرمو پایین انداختم راسته که میگن بدون هیچ استثنائی همه ی دخترا از حرف زدن راجب ازدواج خجالت میکشن.

مارال دستامو گرفت و گفت:قربون خواهرم بشم که حتی بلد نیست خجالت بکشه.باید طاها رو ببینی اعصابش خورده میگه چه دلیلی داره حتما هستی عروس بشه داره زندگیشو میکنه دیگه...خیلی دوسِت داره هستی خوشحالم که بعد مامان بابا اینقدر خوب پشتیبانیت کرده.

- حق با توئه داداش علاوه بر یک برادر حق پدری داره به گردنم وجودش باعث میشه توی سخت ترین شرایط زندگیمم دلگرم باشم.

اشک توی چشای مارال به خوبی دیده میشد انگار به همشون الهام شده بود که اینبار هستی واقعا رفتنیه.

لبخندی بهش زدم و بعد با به صدا دراومدن ایفون مارال با بدجنسی گفت:بالاخره اومدن چشم به راهیت تموم شد.

romangram.com | @romangram_com