#گریان_تر_از_گریان_پارت_267

_خب ارواح عمه ات دروغ میگی یعنی تو یه ساله نخندیدی..

_بی ادب به عمه ام چیکار داری؟_حالا.

با لحن پرحسرتی گفتم:به قول شاعر اخرین بار که من از ته دل خندیدم...علتش پول نبود...انعکاس جوک هرروز نبود...علتش چهره ی ژولیده ی یک دلقک یا زمین خوردن یک کور نبود....من به من خندیدم که چو یک دلقک گیج نقش یک خنده به صورت دارم و دلم میگرید.

سکوتشو که دیدم به سمتش برگشتم با تعجب زل زده بود بهم بعد از کمی مکث گفت:چته هستی؟

با صدای بلند زدم زیر خنده البته خندم کاملا تصنعی بود با صنم قرار گذاشتم تا یکم باهاش حرف بزنم شاید اروم شم ولی دوست ندارم شادیشو خراب کنم میون همون خنده ی مصنوعی گفتم:قیافت خیلی بامزه شده داشتم مسخره ات میکردم احمق میخواستم یکم بخندم.

بعد از چند ثانیه صدای پوزخندشو و بعد از اون صدای جدی خودشو که گفت:منم چهارگوش باور کردم...از دیشب پشت تلفن مشخص بود یه چیزیت هست الانم داری پنهون میکنی چون نمیخوای من ناراحت بشم من میشناسمت هستی الان اینجام تا بعنوان یه دوست به حرفای بهترین دوستم گوش بدم پس سعی نکن کتمان کنی بگو چته؟؟؟؟

چی باید میگفتم یه نیرویی خارج از خواست من لب باز کرد و شروع به زدن حرفایی کرد که به هیچ عنوان نمیخواستم در مقابل کسی به زبون بیارم:

-چی میخوای بشنوی دوست داری واقعیتو بشنوی؟پس خوب گوش کن...

romangram.com | @romangram_com