#گریان_تر_از_گریان_پارت_229

چند دقیقه ای سکوت بینمون بوجود اومد که من با شیطنت گفتم:راستی نگفتید درمورد شما کدوم گزینه حقیقت داره.

با تعجب گفت:از چی صحبت میکنین؟_همین که به درخت تکیه دادین دیگه راستشو بگین عاشق شدین یا گریه کردین.؟؟؟

توی چشام خیره شد طوری که انگار میخواست از داخل چشام به یه حقیقت پی ببره.در همون حال گفت:راستشو بگم؟؟_اگه ممکنه...با کمی مکث گفت:در مورد من گزینه ی اول صدق میکنه.

حس کردم قلبم داره از حلقم میزنه بیرون...بغض سنگین و بدی توی گلوم لونه کرد و اشک توی چشام جمع شد چشم ازش گرفتم تا پی به حال درونیم نبره تا نتونه از توی چشام بخونه که با حرفش اتیشم زد...یه ندایی از درونم فریاد زد:اون چیزی که ازش میترسیدی اتفاق افتاد هستی تو...توعاشق شدی.

دلیل تمام این بهونه گیریا و بیقراریهاتم عشقیه که بدون اجازه ی خودت توی قلبت جاخوش کرده.

با تمام توان در جواب به اون ندا در دل فریاد"نه"سردادم.

در قالب همون هستی بازیگر فرو رفتم لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:اِ پس یک عروسی افتادیم.

هومن:هنوز چیزی مشخص نیست...صورتشو نزدیک صورتم آورد و گفت:ولی تازگیا دارم به این نتیجه میرسم که احتمالش زیاده..اخه میدونید من هنوز به احساس طرف مقابلم شک دارم ولی خب اینروزا دارم به نتایج محکمی میرسم.

romangram.com | @romangram_com