#گریان_تر_از_گریان_پارت_222
یه لباس خاکستری به همراه شلوار گشاد مشکی پوشیدم مدتی بود اصلا نمیتونستم لباس رنگ روشن بپوشم یه شال انداختم روی سرم تا اب موهامو بگیره چون اصلا حوصله ی سشوار کردن و یا حتی خشک کردنشون رو نداشتم.
هنوز ساعت پنج بعدازظهره تا ساعت هفت و نیم هشت که مارال بیاد مطمئنا باید تنهایی رو تحمل کنم...راه سالن رو پیش گرفتم.
روی مبل نشستم و تلویزیونو روشن کردم بهتر بود سرمو با برنامه های تلویزیون گرم کنم تا با فکرکردن به چیزای بیهوده.
با بی حوصلگی شبکه های تلویزیون رو زیرورو میکردم تا شاید یه برنامه ی جالب پیدا کنم.
نخیر فایده نداشت با عصبانیت تلویزیونو خاموش کردم و همونجا روی کاناپه دراز کشیدم پاهامو داخل شکمم جمع کردم و به فکر فرو رفتم.به ذهنم فشار اوردم تا شاید بتونم دلیل این بیقراریها و کلافگی ها رو پیدا کنم ولی بی فایده بود.دلم دائما بهونه گیری میکرد تا توی بیمارستان بودم دعا دعا میکردم سریع شیفتم تموم بشه و بیام خونه وقتیم که میام خونه ارزو میکنم سریع فردا برسه تا با رفتن به بیمارستان سرمو گرم کنم...امرزوم تموم بشه فردا رو باید چیکار کنم که جمعه است و از صبح بیکارم.
تلفن به صدا دراومد در همون حالت از روی میز برش داشتم و بدونیکه به شماره نگاه کنم با بی حوصلگی پاسخ دادم:الو بفرمایید؟_الو هستی جان.
از جام پریدم صدای نوشین خانوم بود سعی کردم به خودم مسلط بشم و گفتم:الو سلام نوشین خانوم خوبین؟_سلام عزیزم ممنون تو خوبی؟_متشکر_راستش چون میدونم وقتت پره یه راست میرم سراصل مطلب به مارال جان زنگ زدم برای فردا هماهنگ کنم همه با هم بریم کوه هم یه پیاده روی بکنیم هم حال و هوامون عوض بشه ولی مارال جان گفتن تو اینروزا زیاد حالت خوب نیست و فکر نمیکنه قبول کنی به همین جهت بود که خودم زنگ زدم تا بهت بگم اگه نیای ناراحت میشم.
romangram.com | @romangram_com