#گریان_تر_از_گریان_پارت_217
قبل از اینکه من و افکارم در یکیدیگر حل بشیم صدای ماشین ها خبراز اومدن مهمونها داد.
سریع از جا بلند شدم و نگاه مجددی داخل اینه به خودم انداختم...نمیدونم چرا در مقابل این خانواده اینقدر به ظاهرم حساس میشم.
قبل از اینکه برم تو هپروت در اتاقو باز کردم و راهی پایین شدم.
وقتی من به سالن رسیدم همه مشغول احوالپرسی با هم بودن.همشون پشت به من ایستاده بودن برای همین هنوز هیچ کس منو ندیده بود.
نگاهم از بین همه ی اونا دنبال یه نفر میگشت اما اون یک نفر نبود.
صدای نوشین خانوم که تازه متوجه من شده بود باعث شد به سمتش برم:سلام عزیزدلم خوبی خانوم؟
لبخندی زدم و گفتم:سلام نوشین جون ممنون شما خوبین؟
بعد از اینکه همه با هم احوالپرسی کردیم روی مبل نشستم چشمم به در بود تا باز بشه و کسی که منتظرش بودم بیاد ولی فایده ای نداشت یک ساعتی از اومدنشون گذشته بود میخواستم به طرز غیر تابلویی بفهمم چرا هومن همراهشون نیومده.
romangram.com | @romangram_com