#گریان_تر_از_گریان_پارت_207

داداش به ارومی گفت:چی شدی هستی؟

من که طاقتم تموم شده بود در حالیکه سعی میکردم لرزش صدامو کنترل کنم تا سبب نگرانی مارال نشم گفتم:معده ام داداش دارم میمیرم تو رو خدا یه کاری کن.

اتمام جملم همزمان شد با چند برابر شدن دردم.اخ بلندی گفته ودیگه هیچی نفهمیدم.

.

با سردرد بدی چشامو باز کردم داخل اتاق خودم روی تخت دراز کشیده بودم.

اومدم از جام بلند بشم که سوزش بدی در ناحیه دستم حس کردم.

نگاهی به دستم انداختم سرم بهش وصل بود.کمی فکر کردم تا یادم بیاد چه اتفاقی افتاده با یاداوری اتفاقات دوباره روی تخت دراز کشیدم درد معده ام کمتر شده اما هنوز از بین نرفته بود.

چشمم به ساعت افتاد یازده و نیم بود حتی اگه میخواستمم نمیتونستم از جام بلند بشم حس ضعف داشتم.

romangram.com | @romangram_com